جستجو در وب‌سایت:


پیوندها:


 

 آرشیو

ريشه‌ها: متن كامل گفت‌و‌گو
با ماهنامه‌ی «مهرنامه»،
به مناسبت
سی‌سالگی ماهنامه فیلم

گفت‌و‌گو با اصغر فرهادی
نويسنده
و كارگردان
«جدایی نادر از سيمين»
حقيقت تلخ، مصلحت شيرین
و رستگاری دريغ شده

قسمت اول | قسمت دوم  
قسمت سوم

بررسی كتاب «پشت دیوار رؤیا»
بيداری رؤياها

كيومرث پوراحمد:
عبور از ديوار رؤياها،
همراه جادوگر قصه‌ها


تكنولوژی ديجيتال

و رفقای ساختار شكن‌اش
سينماي مستند ايران: پيش‌درآمد

اسناد بی‌بديل
سينمای مستند ايران:
قسمت اول (۱۲۷۹ - ۱۳۲۰)

خانه سیاه است
سینمای مستند ایران:
قسمت دوم (۱۳۵۷ - ۱۳۲۰)

آيدين آغداشلو: پل‌ساز دوران ما

سایت ماهنامه فیلم، ملاحظات
و دغدغه‌های دنيای مجازی

گزارش پنجاه‌و‌ششمين دوره‌ي
جشنواره‌ي سن سباستين
(اسپانيا، ۲۰۰۸)

گفت‌و‌گو با آيدين آغداشلو
درباره‌ی مفهوم و مصداق‌های

سينمای ملی

گفت‌و‌گو با مانی حقيقی
به‌مناسبت نمايش «كنعان»

گفت‌و‌گو با محمدعلی طالبی
از «شهر موش‌ها»
تا «دیوار»

سين مجله‌ی فيلم،
سينمايی است،
نه سياسی


گفت‌و‌گو با رضا میرکریمی
به‌مناسبت نمایش «به‌همین سادگی
»

گفت‌و‌گو با بهرام توکلی
به‌مناسبت
 نمایش پا برهنه در بهشت 

گمشدگان

گزارش چهل‌ودومین دوره‌ی
جشنواره‌ی کارلووی واری
(جمهوري چك، ۲۰۰۷)

پرویز فنی‌زاده، آقای حكمتی و رگبار

گزارش چهل‌وهفتمین دوره‌ی
جشنواره‌ی تسالونیكی
(یونان) - ۲۰۰۶


گفت‌وگو با رخشان بنی‌اعتماد
به انگیزه‌ی نمایش خون بازی


خون‌بازی: شهر گم‌شده

گفت‌وگو با رسول ملاقلی‌پور
به‌مناسبت نمایش «میم مثل مادر»


گفت‌وگو با ابراهیم حاتمی‌کیا
به‌مناسبت نمایش «به‌نام پدر»


برای ثبت در تاریخ سینمای ایران

یاد و دیدار

گفت‌و گو با جعفر پناهی

گفت‌وگو با مرتضی ممیز

گزارش/ سفرنامه‌ی
پنجاه‌ و دومین دوره‌ی
جشنواره‌ی سن‌سباستین


گفت‌وگو با بهمن قبادی
 قسمت اول
/ قسمت دوم
 قسمت آخر

گفت‌وگو با عزیزالله حمیدنژاد
 قسمت اول
قسمت دوم
 قسمت سوم

گفت‌و گو با حسین علیزاده
 قسمت اول
قسمت دوم
 قسمت سوم

گفت‌وگو با گلاب آدینه

نقطه‌چین، مهران مدیری،
 طنز، تبلیغات و غیره


کدام سینمای کودکان و نوجوانان

جیم جارموش‌ وام‌دار شهید ثالث!

تاریخچه‌ی پیدایش
 کاریکاتور روزنامه‌ای


سینماهای تهران، چهل سال پیش

فیلم‌ شناسی کامل
 سهراب شهید ثالث


ارامنه و سینمای ایران

بی‌حضور صراحی و جام

گفت‌وگو با نویسنده
 و کارگردان « بوتیک»


«شاغلام» نجیب روزگار ما

اولین مجله سینمایی افغانستان

نگاهی به چند فیلم مطرح جهان

گزارش سی‌وهشتمین دوره‌ی
 جشنواره کارلووی واری


نگاهی به فیلم پنج عصر

چیزهایی از «واقعیت» و «رویا»
برای بیست سالگی ماهنامه‌ی فیلم



  آینه‌های روبرو 
۱
  ۲
  ۳
۶  5  ۴
 


بایگانی:
خرداد ۱۳۹۲
فروردين ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰

۰۱ خرداد ۱۳۹۲

شماره‌ی 459 ماهنامه فیلم - خرداد 1392


سينمای ايران
فلاش‌بك:
پیام‌های خوانندگان مجله درباره‌ی مطالب شماره‌ی ۴۵۷ و پاسخ به تعدادی از آن‌ها
خشت و آینه: یادداشت‌های نویسندگان مجله درباره‌ی نکته‌هایی در متن و حاشیه‌ی سینمای ایران
رویدادها: فیلم‌های تازه: لاله (اسدالله نیك‌نژاد)، ملبورن (نیما جاویدی)/ حضور پررنگ‌تر سینماگران در عرصه‌ی سیاست در آستانه‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری و شورای شهر/ توزیع نامنظم سریال‌های شبكه‌ی خانگی/ خانه‌ی سینما و سیاست‌های چندگانه/ انتشار فهرست اعضای شورای پروانه‌ی ساخت/ افزایش ادعاهای سرقت طرح و فیلم‌نامه در سینمای ایران/ در عرصه‌ی جهانی/ گپ با سحر دولتشاهی و مریلا زارعی/ تهیه‌كننده كیست و تهیه‌كنندگی چیست؟/ چاپلین سیاه: سعدی افشار و كارنامه‌ی كوتاه سینمایی‌اش/ آخرین چشمک آقا سعدی.../ درگذشت جمشید صداقت‌نژاد و وجیه‌الله فرد مقدم
ایستگاه خرداد: خبرهایی از ویشكا آسایش/ امیر آقایی/ حسین جعفریان/ حسن حسن‌‌‌دوست/ سعید سهیلی/ فرزاد مؤتمن/ هدایت هاشمی
در تلویزیون: نگاهی به اوضاع تلویزیون در اردیبهشت/ صدا و سیما و دستمزد منتقدان/ نگاهی به زیرگونه‌ی تاریخی‌سیاسی به بهانه‌ی پخش سریال پروانه
جشنواره‌ی کوچک من: باغ در باغ/ لرزاننده‌ی چربی/ راوی روزگاران سپری‌شده/ تراژدی یک ژانر کمیک
چهار ساختار و یک اجتماع: گزیده‌ی تصویرهایی از رابطه‌ی زن و مرد در سینمای پس از انقلاب به بهانه‌ی نمایش برف روی کاجها

سینمای جهان
ـ نمای دور:
نودساله‌ی سرحال و قبراق: دیزنی و حال و آینده‌ای شیرین/ نسخه‌ی طولانی‌تر درخت زندگی و پروژه‌های دیگر مالیك/ گپی با الكساندر پین درباره‌ی فیلم جدیدش و موضوع‌های دیگر/ پروژه‌ی جدید اسپیلبرگ/ نسخه‌ی ژاپنی نابخشوده ایستوود/ نگاهی به چند «تریكوئل» معروف/ نگاهی گذرا به الگوها و شیوه‌های حرفه‌ای مارول/ سینمای افسانه‌ها و اسطوره‌ها: صدمین سال تولد بالیوود/ برخی از مهم‌ترین فیلم‌های اكران تابستان/ خبرهای كوتاه
ـ فیلم‌های روز: آن سوی تپهها (كریستین مونجیو) و گفت‌وگو با كارگردان/ لینكلن (استیون اسپیلبرگ) و گفت‌وگو با كارگردان/ كتابچه‌ی راهنمای خوشبینی (دیوید ا. راسل)/ مثل یك عاشق (عباس كیارستمی)
ـ نمای درشت: استاد (پل تامس اندرسن)؛ دو نقد، حرف‌های کارگردان و دو بازیگر اصلی فیلم
تماشاگر: نگاهی به مستند سلینجرخوانی در پارک شهر
مباحث تئوریك:
داوری‌های مشكوك: ارزیابى اثر هنرى و توافق جمعی

نقد فیلم
ملكه
(محمدعلی باشه‌آهنگر) و گفت‌وگو با كارگردان/ تلفن همراه رییسجمهور و آقای الف (علی عطشانی) / برف روی كاجها (پیمان معادی) و گفت‌وگو با كارگردان/ نگاهی دیگر به حوض نقاشی (مازیار میری)
گزارش اكران: بررسی نمایش فیلم‌های ایرانی از 20 فروردین تا 20 اردیبهشت 1392 در سینماهای تهران/ نگاهی به آشفتگی وضعیت اکران در سینمای ایران
نامهها: پاسخ‌ به نامه‌های خوانندگان
بیست سال پیش در همین ماه: نگاهی به شماره‌های 141 (ویژه‌ی بهار) و 142 (خرداد 1372) ماهنامه‌ی «فیلم»

همکاران این شماره: آرمین ابراهیمی، آرامه اعتمادی، ملک‌منصور اقصی، امیر پوریا، مصطفی جلالی‌فخر، علیرضا حسن‌خانی، رضا حسینی، پوریا ذوالفقاری، مازیار رضایی، جواد رهبر، مرضیه ریاحی، نورالدین زرین‌کلک، فریدون شفقی، التفات شكری‌آذر، محمد شکیبی، علی شیرازی، احمد طالبی‌نژاد، جواد طوسی، نیما عباس‌پور، بهزاد عشقی، نیما قهرمانی، ایرج كریمی، حسین گیتی، سوفیا مسافر، مازیار معاونی، احسان ناظم‌بكایی، یاشار نورایی، کیومرث وجدانی، هارون یشایایی / صفحهآرایی و طراحی جلد: علی‌رضا امك‌چی


چشم‌انداز ۴۵۹

در آستانه‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری و شورای شهر: من قطاری دیدم که سینما می‌‌برد...
پوریا ذوالفقاری:
با آغاز ثبت‌نام برای کاندیداتوری در انتخابات شوراها، تصویر چهره‌‌های آشنای سینما و تلویزیون در حال پر کردن فرم حضور در انتخابات شوراها، در کنار تصویر ورزشکارانی مثل حمید سوریان، حسین رضازاده، حمید درخشان و آرش میراسماعیلی منتشر شد. این اتفاق به حدی ناگهانی بود که در 12 اردیبهشت، حسین مظفر رییس ستاد ائتلاف انتخابات سه‌‌گانه‌ی اصول‌‌گرایان، با تأکید بر این‌که «ما در شورا خواننده، بازیگر و تکواندوکار نمی‌‌خواهیم»، با کنایه، اصل ماجرا را کمی مشکوک دانست: «نمی‌‌دانیم چه کسانی آن‌‌ها را به صحنه آورده‌‌اند.» نکته‌ی عجیب این است که از بین چهره‌‌های سینما و تلویزیون، اتفاقاً کسانی وارد میدان شده‌‌اند که موضع‌‌گیری سیاسی خاصی نداشته‌‌اند و خبری از سینماگران فعال‌‌تر نیست...

ادعاهای سرقت طرح و فیلم‌‌‌نامه در سینمای ایران افزایش یافته است:
نویسنده، بی
خبر از پرده!
رژيم طلایییکی از نگرانی‌‌‌های همیشگی فیلم‌‌‌نامه‌‌‌نویسان، به سرقت رفتن طرح یا بخش‌‌‌هایی از فیلم‌‌‌نامه‌‌‌شان است. حتی اصغر فرهادی هم در جلسه‌ی پرسش و پاسخی که ماه گذشته در فرانسه برگزار شد، در پاسخ به پرسشی درباره‌ی چگونگی نگارش فیلم‌‌‌نامه به این خطر اشاره کرد: «معمولاً قصه‌‌‌هایی را که توی ذهنم هست، مدام برای بقیه تعریف می‌‌‌کنم... در این تعریف کردن‌‌‌ها به آن قصه‌‌‌ای نزدیک‌تر می‌‌‌شوم که بتوانم راحت‌‌‌تر تعریفش کنم... این کار خطرناکی‌‌‌ست چون بعداً بدون این‌که خبردار شوم، می‌بینم یک نفر دیگر قصه‌‌‌هایی را که تعریف کرده‌‌‌ام، ساخته است!»...

سعدی افشار و كارنامه‌ی كوتاه سینماییاش: چاپلین سیاه
علی شیرازی:
خاطره‌ی سینمای ایران از سعدی افشار محدود به دو فیلمی است كه در دهه‌ی 1360 بازی كرد. جالب این‌كه او در هر دو فیلم به نقش یك سیاه‌باز ظاهر شد. در زخمه (خسرو ملكان، 1362) افشار نقش سیاه‌باز یك گروه تخت‌حوضی به سرپرستی حسن سنتوری (مهدی فخیم‌زاده) را بازی می‌كرد كه می‌كوشید عین زندگی كاری و هنری خود بر پرده ظاهر شود؛ درست مثل خود سازندگان فیلم كه در شرایط جدید اجتماعی، سیاسی و فرهنگی كشور، زخمه را با این هدف ساخته بودند تا در حد مقدورات برخی «جذابیت‌»های سینمای قبل از انقلاب را بازسازی كنند و...

نگاهی به اوضاع تلویزیون در اردیبهشت: شبهای کوتاه، دستان خالی و کنداکتور آسان
احسان ناظمبکایی: تلویزیون در بهار افت می‌کند. این عبارت در تلویزیون ایران که در ساختار كلی‌اش تجربه بر برنامه‌ریزی می‌چربد، عبارتی تقریباً اثبات‌شده است، آن هم به چند دلیل؛ یکی این‌که تلویزیون در نوروز آن‌چه در چنته دارد رو می‌کند و درست مثل خیلی از شهروندان و کارمندان، نیمه‌ی دوم فروردین و اردیبهشت، جیبی خالی دارد...

جشنواره‌ی كوچك من: لرزاننده‌ی چربی
احمد طالبی
نژاد: در یک عصر بهاری و در هوای ملسی که وزش نسیمش مرده را زنده می‌کند (چه توصیف خشنی! گفتم که این‌کاره نیستم) به دعوت محمد شیروانی به دیدن آخرین ساخته‌اش لرزاننده‌ی چربی رفتم... اقرار می‌کنم که از فیلم چیزی نفهمیدم. آیا آن‌چه می‌بینیم در ذهن یکی از شخصیت‌های فیلم می‌گذرد؟ اصلاً راوی کیست؟ این آدم‌ها کی هستند؟ ما کی هستیم‌؟ و پرسش‌هایی از این دست که حتی مرور چند‌باره‌ی صحنه‌ها در ذهن و جست‌وجو برای یافتن سر‌نخی که بتوان به آن گیر داد و این کلاف سردرگم را باز کرد هم راه به جایی نمی‌برد...

گزیده‌ی تصویرهایی از رابطه‌ی زن و مرد در سینمای پس از انقلاب
به بهانه‌ی اکران «برف روی کاج
ها»:
چهار ساختار و یک اجتماع
چهارشنبه‌سوریامیر پوریا
: ...می‌خواهم از طرح این سؤال درباره‌ی دیالوگی از اولین فیلم مربوط به سوءظن میان مرد و زن در سینمای بعد از انقلاب، ناگهان به ربع قرن بعد بپرم؛ به زمانی که فیلم برف روی کاجها دارد مثل شاید وقتی دیگر، جلوه‌ی متین و موقری از واکنش‌های رایج زنان و مردان جامعه و زمانه‌اش نسبت به ماجرای خیانت یا احتمال وقوع آن را به تصویر درمی‌آورد و اتفاقاً از همین منظر، این اتهام به آن وارد می‌شود که چرا مروج «راحت کنار آمدن با خیانت» شده است!...

صدمین سال تولد بالیوود: سینمای افسانهها و اسطورهها
التفات شکری
آذر: هندی‌ها روز یک‌شنبه اول اردیبهشت، 21 آوریل، صدمین سال تولد سینمای بالیوود را جشن گرفتند. البته روز هفتم ژوییه‌ی 1896 بود كه در هتل واتسن بمبئی اولین فیلم در هند به نمایش درآمد. از 1896 تا 1899 نمایش فیلم به صورت خصوصی برای اعیان و اشراف هندی و انگلیسی‌های مقیم هند و خانواده‌ها‌ی‌شان در همان هتل واتسن ادامه پیدا کرد. در 1899 اولین مستند هندی، با موضوع مبارزه‌ی دو کشتی‌گیر هندی، به نمایش درآمد. اما اولین فیلم سینمایی هندی با نام راجاهاریش چاندرا روز دوازدهم آوریل 1913 به نمایش خصوصی گذاشته شد. نمایش این فیلم را آغاز به کار بالیوود نام‌گذاری کرده‌اند.

نقد مثل یك عاشق (عباس كیارستمی): پایان قسمت اول!
فریدون شفقی:
تصور این‌که کیارستمی در آثار اخیرش به سینمای داستانی روی آورده نادرست است زیرا داستان هنوز هم بهانه است. کیارستمی با مثل یک عاشق و هم‌چنین کپی برابر اصل ما را وارد یک بازی می‌کند. این استاد بزرگ سینمای ما در تجربه‌های تازه‌اش، با شیطنت، تماشاگر را وادار به حدس و گمان می‌کند و مهر سبک سینمایی او در همین است که سعی می‌کند یک راوی صرف نباشد و تماشاگر را، مستقیماً، در تجربه‌هایش درگیر کند…

آن سوی تپهها (كریستین مونجیو):پرهیز از قضاوت
كیومرث وجدانی:
دومین فیلم كریستین مونجیو، مثل فیلم اولش 4 ماه، 3 هفته و 2 روز (برنده‌ی نخل طلای جشنواره‌ی كن)، حول محور رابطه‌ی میان دو زن شكل می‌گیرد. سه نمای اول فیلم، دیدگاه این دو زن، رابطه‌ی عاطفی‌شان و موقعیت دراماتیك حاصل از آن را در خود خلاصه كرده‌اند. فیلم با نمایی از وُیكیتا شروع می‌شود در حال راه رفتن به موازات قطار در ایستگاه در حالی كه دوربین از پشت سر او را تعقیب می‌كند. او خلاف جهت حركت جمعیت راه می‌رود. این حركت او خلاف جهت امیال ذاتی‌اش و فشار اجتماعی را كه با آن روبه‌رو می‌شود منتقل می‌كند...

مرا تو بیسببی نیستی
آرمین  ابراهیمی: آن
سوی تپهها عاشقانه‌ی گوارایی است که در عین حال در تک‌‌تک لحظه‌هایش بیننده‌ی خود را می‌آزارد و مسرور می‌کند و خُرد می‌کند و از نو می‌سازد. فیلمی عمیقاً تلخ درباره‌ی نابرابری دریافت آدم‌ها از زندگی، و تأثیر جان‌گدازی که این گوناگونی دریافت‌ها بر سرنوشت دیگران می‌گذارد...

لینکلن (استیون اسپیلبرگ): مردی كه پرچم را بالا برد
جواد طوسی:
بی‌تردید نام استیون اسپیلبرگ پیوندی ناگسستنی با سینما (در مفهوم درست و واقعی‌اش) دارد. در مجموعه‌ی آثار او با تركیب متنوعی از فانتزی و تخیل، قصه و روایت، تاریخ و سیاست، اسطوره و حماسه روبه‌رو می‌شویم. از نگاه خلاقانه‌ی او در اولین فیلمش دوئل (1971) تا حماسه‌پردازی‌اش در آخرین فیلمش لینكلن راه درازی پیموده شده و ما همراه با اسپیلبرگ و دنیا و آدم‌های گوناگونش جوانی‌مان را پشت سر گذاشته‌ایم...

در میدان جنگ، در طلب صلح
جواد رهبر: لینکلن
از نظر سبک بصری یکی از متفاوت‌ترین آثار اسپیلبرگ است. کارگردان در بیش‌تر آثار قبلی‌اش، از فیلم‌های علمی‌خیالی و فانتزی‌اش گرفته تا فیلم‌های درام و تاریخی‌اش، همیشه گستره‌ی بصری گسترده‌ای به ما نشان داده است. عادت کرده‌ایم در فیلم‌های اسپیلبرگ چشم‌اندازهای وسیع ببینیم (می‌خواهد اسب جنگی باشد یا فهرست شیندلر) یا پیوسته به مکان‌های تازه سرک بکشیم. اما حکایت لینکلن متفاوت است...

كتابچه‌ی راهنمای خوشبینی (دیوید اُ. راسل): دست از ناله برداریم
علیرضا حسن
خانی: کتابچه‌ی راهنمای خوشبینی زمانی تکلیفش را با مخاطبش روشن می‌کند که وداع با اسلحه‌ی همینگ‌وی به آن شکل رقت‌انگیز از پنجره به بیرون پرتاب می‌شود و خود همینگ‌وی هم مورد «عنایت» پَت قرار می‌گیرد. این‌جاست که مخاطب انتلکتوئل می‌فهمد این فیلم، فیلمِ او نیست و باید سالن را ترک کند...

استاد (پل تامس اندرسن): رسالت رنج
رضا کاظمی: استاد
فیلمی اندوه‌بار و مثال‌زدنی درباره‌ی جای خالی عشق است؛ فضایی که گرچه میان‌تهی است اما در ذهنیت قهرمان قصه هم‌چنان یکه و دست‌نیافتنی است و هیچ اندیشه و خاطره‌ی تازه‌ای نمی‌تواند از حصار آن بگذرد و محو و کم‌رنگش کند؛ عشق از آن‌ گونه که جز در نرسیدن و رنج پسامدش معنا نمی‌یابد. که ای‌بسا اگر وصالی در کار بود جز به عادت و روزمرگی نمی‌انجامید. مثل جمعه‌ها که به اعتبار فراغت‌شان، پنج‌شنبه‌ها دل‌پذیرترین روزها می‌شوند، ولی خودشان عمیقاً ملال‌اندودند...

گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم... 
آرمین ابراهیمی: اگر قرار باشد بین روشی که استنلی کوبریک در غلاف تمامفلزی به کار می‌بندد تا نابودی تدریجی سربازان را نمایش بدهد و راهکار اندرسن در استاد اثری را انتخاب کنیم که با باریک‌بینی بیش‌تری به تأثیرگذاری عمیق‌تر سوژه‌اش راه می‌برد و زشتی چهره‌ی جنگ را عمیق‌تر به مخاطب منتقل می‌کند، به کدام رأی می‌دهیم؟ به زیرکی اندرسن در بی‌تأکید برگزار کردن نقش مخرب جنگ در زندگی آدم‌ها، یا استفاده‌ی قاطع و واضح کوبریک از نشان‌ دادن خود جنگ؟...

پرسههای سلینجرخوان: نگاهی به مستند «سلینجرخوانی در پارک شهر»
ایرج كریمی:
پیروز کلانتری در مستند آرام و سیال و پرتأمل سلینجرخوانی در پارک شهر (1390) پارک شهر، این قدیمی‌ترین بوستان تهران را خودی کرده، مال خودش کرده است. تصویر یا ایماژ (تصویر شاعرانه‌ی) پارک شهر در این مستند هم واقع‌نماست هم خیال‌انگیز. این خیال فیلم‌ساز است که ما در آن سهیم می‌شویم. فیلم در آغاز آمارها و نکته‌هایی از تاریخچه و سابقه‌ی پارک می‌دهد ولی بلافاصله راوی (خود کلانتری) ما را در جریان خاطره‌هایش از آن می‌گذارد. بچه‌ی جوادیه بوده و پارک شهر، هم به عنوان محل پیک‌نیک خانواده و هم محل و ایستگاهی در سر راهش به مدرسه یا سینما، حضور دائمی داشته است. اما فقط خاطره‌های شخصی‌ای که كلانتری در گفتار متن بیان می‌کند نیست که این لحن درونی و خصوصی را به فیلم داده است...

داوریهای مشكوك: ارزیابى اثر هنرى و توافق جمعی
ارگوملک
منصور اقصی: ... كار داورى اثر هنرى در قرن 21 كاری‌ست بسیار دشوار و مناقشه‌برانگیز. بحث‌ها و مطالعاتى كه در این زمینه شده و هم‌چنان مى‌شود براى رسیدن به معیارهاى اساسى است و راه‌حل‌هایى كه پیدا شده در دنیاى واقعى مرتب به محك گذاشته مى‌شود و اگر لازم شد تغییر داده مى‌شود. شاید بشود روزى به توافق عمومی رسید. تا آن زمان این‌كه چرا جیمز جویس جایزه‌ی نوبل نگرفت ما را به داورى اثر هنرى مشكوك باقى مى‌گذارد. چاره‌اى نیست؛ باید قبول كنیم كه خطا در داورى اثر هنرى وجود دارد اما امكان از بین بردن این خطاها هم هست.

ملكه (محمدعلی باشهآهنگر): مرگ اگر مرد است گو پیش من آی
جواد طوسی: ملكه
در همین نسخه‌ی به نمایش درآمده تجربه‌ی ناب و ماندگاری در عرصه‌ی سینمای جنگ ما از نظر فضاسازی بدیع و خلاقانه، هویتمندی لوكیشن و شخصیت‌پردازی عمیق آدم‌ها (به كمك بازی‌هایی سنجیده و تأثیرگذار) است. آن اتوبوس آسیب‌دیده‌ی معلق روی لبه‌ی پل هوایی، عبور سیاوش از دهانه‌ی تاریك بویلر كه به گذر از هفت‌ خوانی پرعذاب شباهت دارد، آن فضای پركنتراستِ باران‌خورده و بیرون آمدن شبح‌گونه‌ی سیاوش از داخل آمبولانس نظامی، چهره‌ی مات و جنون‌زده‌ی سیف‌الله (حمیدرضا آذرنگ) زیر پتو و عبور آرام دوربین از او و ...

سرزمین هرز
یاشار نورایی:
نگاه انتقادی فیلم را با رویکرد جذابی که انتخاب کرده نسبت به کارکرد گونه‌ی جنگی در سینما شناخت. قطعاً ملکه در طیف مقابل فیلم‌هایی قرار می‌گیرد که جنگ را تنها وسیله‌ای برای سرگرم شدن تماشاگر قرار می‌دهد. خاطره‌ی تلخ جنگ و لطمه‌های آن به حدی است که احساس کنیم اگر قرار است دوباره به جنگ بپردازیم دور از همه‌ی شعارها و قهرمان‌بازی‌های فیلم‌های کلیشه‌ای (فیلمفارسی‌های جنگی دهه‌ی شصت را که از یاد نبرده‌ایم؟) این پرسش که اصلاً چرا جنگیدیم را بی‌پاسخ نگذاریم. فیلم‌برداری بسیار خوب زرین‌دست، با این میزان از تحرک آن هم در محیطی که پر از پستی و بلندی است، دقیقاً در همین مسیر پرسش از مخاطب با تأکید روی نظر‌گاه او عمل می‌کند...

خدایگان بر فراز برج
شاهین شجری
كهن: ...سیاوش مثل پادشاه به بالای برج می‌رود و در نقطه‌ای قرار می‌گیرد كه پیش‌تر می‌پنداشت نقطه‌ی تسلط او بر حریف و مقدمه‌ی پیروزی اوست، اما با اولین تیری كه رها می‌كند باران بلا بر سرش می‌بارد. پیروزی و تسلطی در كار نیست، هر دو سر این بازی به شكست می‌انجامد. در واقع سیاوش با بالا رفتن از برجی كه فكر می‌كرد پلكان پیروزی‌اش است، در مهلكه‌ی سقوط و شكست می‌افتد و به جای نابودی دشمن، خود را نابود می‌كند...

شیر، عسل، زهر
مازیار رضایی: ملکه
فیلم شریفی است، اما به نظرم یک چیز کم دارد؛ فوت آخر کوزه‌گری.به نظرم غباری روی فیلم نشسته که ای‌کاش نمی‌نشست.نوعی فرسوگی و خستگی روی فیلم باقی مانده. نوعی خستگی که فکر می‌کنم از یک طرف به عجله برای رسیدن به جشنواره‌ی فجر سی‌ام برمی‌گردد و از یک طرف به فرسایشی شدن اکرانش پس از دو سال.

گفتوگوبامحمدعلی باشهآهنگر: سلاحش را بگیر، جانش را نه
(گفت‌و‌گوكننده: امیر پوریا) باشهآهنگر: در فضای مطبوعات سینمایی، خیلی اوقات از فیلم‌های ما با عنوان کلی «دولتی» یاد می‌شود؛ بدون توجه به جزییات و تفاوت‌ها. و این تصور هم وجود دارد که لابد دولت یواشکی جیب‌های ما را پر از شکلات می‌کند! خب این واقعیت ندارد. در مورد سختی‌های این نوع سینما، باید این را بگویم که راستش من مدل سینمای فیلم ملکه، فیلم بیداری رؤیاها و فیلم فرزندخاک را یک نوع سینمای مستقل می‌دانم؛ سینمایی که از شکل معمول فیلم‌های سفارشی، جداست و مستقل از آن‌ها عمل می‌کند. برای ساخت این نوع فیلم‌ها آدم باید برای هر جزء کوچکی که فکرش را هم نمی‌کنید، مدت‌ها بجنگد. در ادامه‌اش هم باید این آمادگی تلخ را در خود به وجود بیاورد که مخاطبْ با سابقه‌ای که از فیلم‌های دیگر و قبلی دارد، بگوید خب دیگر این هم یک فیلم جنگی معمولی دیگر است؛ و در نتیجه احتمال ریزش مخاطب بسیار بالا برود. البته این از هر نظر وظیفۀ دولت است که برای این نوع فیلم‌ها هزینه کند...

برف روی كاجها (پیمان معادی): کارناوال دروغ و فریب
بهزاد عشقی: برف روی کاج
ها، به عنوان نخستین تجربه‌ی کارگردانی پیمان معادی، فیلم قابل‌قبولی از کار درآمده است. فیلم روایتش را بدون دست‌انداز نقل می‌کند و هم‌دلی مخاطب را نسبت به سرنوشت آدم‌های فیلم برمی‌انگیزد. به‌خصوص پاره‌ای از صحنه‌های فیلم، ‌از جمله شکل‌گیری روابط رؤیا و جوان همسایه، چه از نظر روایت و چه به لحاظ اجرا، بسیار شیرین و جذاب و تأثیرگذار است. فیلم‌ساز در این صحنه‌ها بدون تأکیدهای اغراق‌آمیز و مکالمه‌های روشده و گل‌درشت موفق شده است یک ارتباط اتفاقی را تا سرحد یک رابطه‌ی عمیق و عاشقانه ارتقا ببخشد...

نفس  عمیق
مصطفی جلالی
فخر: برف روی کاج‏ها بی‌آن‌که بکوشد از داستان ساده و آشنای خود عبور کند و بی‌‌هیچ تلاشی برای تعمیق مضمونش، سرشار از لحظه‏های ساده و عینی از موقعیت‏های ذاتاً پیچیده است. با حداقل موضع‏گیری و مثل یك نظاره‏گر. نه داستان و نه رخدادها و نه حتی بازیگران، کوشش اضافه‏ای به خرج نمی‏دهند تا بر ما تأثیر بگذارند؛ اما آرام‌آرام این کار را می‏کنند...

سوپرماركت
نیما عباس
پور: برف روی كاجها با وجود ایده‌ها و لحظه‌ها و فیلم‌نامه‌ای فكرشده فیلم بزرگی نیست. فیلم بسیار خوبی است، اما بزرگ نیست چون به برخی از پرسش‌های ما پاسخ نمی‌دهد و خیلی از چیزها را در حد اشاره باقی می‌گذارد. فیلم در نگاهی دوباره این حس را در آدم ایجاد می‌كند كه كامل نیست و ناخواسته خیلی از چیزها را به حال خود رها كرده است...

خانه‌ی عروسک
سوفیا مسافر:
فیلم برای رؤیا و به تبع آن برای تماشاگر، لذت شناختن لایه‌های عمیق‌تر روان خود، پیش رفتن در این مکاشفه و دست زدن به تجربه‌های تازه را به همراه دارد و جذابیتش را از سهیم کردن تماشاگر در این تجربه و درک توانایی‌ها و احساسات ناشناخته‌ای که به‌مرور آشکار می‌شود می‌گیرد. بازیِ مهناز افشار نیز نوعی کندی و رخوت‌آلودگی زنانه در خود دارد که بسیار هم‌جنس لحن و ریتم فیلم است و به درآمدن نقش کمک کرده...

آوای خفیف بارش برف بر كاجها
نیما قهرمانی:
کارن همایونفر یکی از آن‌هاست که کارهای ابتدای كارنامه‌اش، کاملاً متعلق به سنت همیشگی موسیقی فیلم در ایران بود و حالا و پس از گذشت چندین سال، اندک‌اندک تغییر سبک داده و حالا یکی از آهنگ‌سازان بسیار خوب و نوگرای سینمای ایران است. موسیقی برف روی کاجها از بهترین نمونه‌ی کارهای اخیرش است.

گفتوگو با پیمان معادی،کارگردان «برف روی کاجها»:آقای مرد...!
(گفت‌و‌گوكننده: شاهین شجریكهن) معادی: در برف روی كاجها می­‌خواهم بگویم: آقای مرد، تو که نمی­‌توانی یک درصد از کاری که کرده‌ای را از طرف همسرت ندیده بگیری، خودت هم آن کار را نکن. زن هیچ­ کاری نکرده اما برخی می­‌گویند فیلم خانمان­‌برانداز است! می­‌گویند این فیلم را ساخته که بگوید زن باید مقابله‌به‌مثل کند! کی من چنین حرفی زدم؟ اصلاً و ابداً فیلم من در مورد انتقام نیست، که اگر بود فیلم و مسأله‌اش را به‌شدت کوچک می‌کرد. موضوع برف روی كاجها موقعیتی است که آدم‌ها با اشتباه‌های‌شان برای خودشان به وجود می‌آورند. این فیلم داستان پیچیده­ای ندارد، قرار است حرف ساده‌­ای بزند. فیلم حتی مثلثی هم نیست. اول یک سؤال را مطرح می­‌کند که اگر شوهر دوستم را با یک زن در خیابان ببینم، کار درست کدام است؟ این‌که به او بگویم و او را آگاه کنم، یا این‌که نگویم و باعث نشوم زندگی­‌شان به هم بریزد؟ این سؤالی است که هنوز هم دارم.

آقای الف (علی عطشانی): قدم اول، بعد سوم!
پوریا ذوالفقاری:
در دو سال گذشته سینمای ایران قدم‌های اول را در عرصه‌ی ساخت فیلم‌های بلند انیمیشن و سه‌بعدی برداشته است. این فیلم‌ها به‌ دلیل اولین بودن، یا با نگاه‌های بیش از حد مهربان روبه‌رویند یا چون تنها ملاک مقایسه‌شان، نمونه‌های موفق جهانی‌ست، به طعنه و متلک نواخته می‌شوند. پیشرفت تکنیکی اتفاق فرخنده‌ای‌ست اما نه به قیمت از دست رفتن قابلیت‌هایی که فیلم‌سازان در فیلم‌های معمولی خود، آن را اثبات کرده‌اند. بناست این پیشرفت چیزی به فیلم اضافه کند و دست فیلم‌ساز را باز بگذارد که بتواند علاوه بر آن‌چه تا کنون کرده، کاری دیگر هم صورت دهد...

تلفن همراه رییسجمهور (علی عطشانی): دوستاره
نیما عباس
پور: این‌كه تلفن همراه رییس‌جمهوری به دست یك كارگر معمولی بیفتد و او رفته‌رفته خود را در مقام او ببیند ایده‌ای عالی است. مشكل این‌جاست كه داشتن ایده‌ای خوب شاید امتیاز مهمی برای یك فیلم باشد، اما تمام امتیاز آن نخواهد بود. ایده‌ی خوب باید بسط پیدا كند و بدل به داستانی جذاب و درگیركننده شود. در مورد فیلم عطشانی چنین اتفاقی نمی‌افتد. البته مشكل از او و نویسنده‌اش نیست، مشكل از ایده‌هایی است كه بسط‌‌ناپذیراند و تنها در حد ایده درخشان‌اند...

مکالمه با شهاب: «حوض نقاشی» و نقشی که شاهنقش نشد
بهزاد عشقی:
ما همواره شهاب را می‌بینیم که دارد نقش می‌آفریند و نمایشگری می‌کند. هر بازیگری، حتی بازیگران به اصطلاح «چندنقش»، در نهایت می‌توانند بخشی از سرشت و پرسونای بازیگری خود را بازتاب دهند. در نتیجه هر بازیگری ظرفیت بازی در هر نقشی را ندارد و به باورم شهاب حسینی اصلاً انتخاب مناسبی برای این نقش نبوده است. نگار جواهریان، که همواره در نقش زنان شکننده و فرمانبر و گاهی با معلولیت‌های جسمی و روانی بازی می‌کند، در حوض نقاشی کاملاً باورپذیر و قانع‌کننده به نظر می‌رسد...

2 لینک این مطلب

۱۸ فروردين ۱۳۹۲

متن كامل گفت‌و‌گو با ماهنامه‌ی «مهرنامه»، به مناسبت سی‌سالگی ماهنامه فیلم

ریشه‌ها







     همكاران
مطبوعاتی‌مان در شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی «مهرنامه» پروندهای برای سیسالگی ماهنامه‌ی «فیلم» منتشر كردهاند، سپاس از لطف و توجهشان. یك ماه پیش از انتشارش تماس گرفتند برای گفتوگو و به رغم كمرغبتیام، پرسشها را فرستادند. بعد از دیدن پرسشها تماس گرفتم و گفتم ده سال پیش در ویژهنامه‌ی بیستسالگی ماهنامه‌ی «فیلم» در مقالهای به بیشتر این پرسش ها پرداختهام، اجازه دهید خلاصهای از آن را - كه هنوز زنده است و نفس میكشد - با مقدمهای تقدیم كنم. مقبول نیفتاد و با تغییر تعدادی از پرسشها، گفتوگو انجام شد. هنگام فرستادن ایمیلِ ویراستاریشده‌ی گفتوگو تقاضا كردم «جز در مورد رسمالخط "مهرنامه" در آن دست برده نشود و اگر نكتهای هست، لطفاً باخبرم كنید.» پذیرفتند. اما - به دلايل فنی - گفتوگو با حذف بخشهایی از آن چاپ شد! 
این متن كامل آن گفتوگوست؛ چراغی كه در این «خانه» میسوزد.

مسعود مهرابی

*

˜ از چه زمانی و چه‌گونه وارد عرصه مطبوعات شدید؟
گرچه این ‌روزها با جست‌و‌جو در اینترنت می‌توان به زندگینامه‌ و كارهای كرده و حتی ناكرده‌ی آدم‌ها دست‌ یافت، اما برای كم كردن زحمت خوانندگان این گفت‌وگو شمه‌ای از آن ‌را می‌گویم. در نوجوانی چند کاریکاتور با طراحی بسیار ساده در یك نشریه‌ی ژاپنی دیدم که محتوای قابل‌درک و جذابی داشتند. پدرم مشترك مجله‌ی «توفیق» بود و من شیفته‌ی كاریكاتورهایش. با دیدن آن طرح‌های ساده به ذهنم آمد كه كشیدن كاریكاتور به آن سختی‌هایی كه پیش از آن فكر می‌كردم نیست. دست به كار شدم و همان‌ها را دوباره كشیدم. نه، سخت نبود، مثل خودشان از كار درآمد. طراحی را با سوژه‌هایی از خودم ادامه دادم. چند ماه بعد شروع كردم به پست كردن‌شان برای مجله‌ی «توفیق» و آن‌ قدر ادامه دادم تا بالاخره چندتای‌شان چاپ شد. بعد از مدتی طرح‌هایم را كه همه از نوع «بدون شرح» بود (در آن سال‌ها بیش‌تر اردشیر محصص و كامبیز درم‌بخش در این سبك كار می‌كردند) برای هفته‌نامه‌ی «كاریكاتور» كه به ‌دلیل حضور بزرگان عرصه‌ی طنز «كلاس» بالاتری نسبت به «توفیق» داشت، فرستادم. تعدادی از آن‌ها در صفحه‌ی «دست‌پخت خوانندگان» چاپ شد و چند هفته بعد، در ستون پیغام یكی از شماره‌ها، دعوت به همكاری شدم. اولین روز شروع كار مطبوعاتی‌ام را فراموش نمی‌كنم. یك روز پنج‌شنبه به‌ جای رفتن به دبیرستان و حاضر شدن در كلاس درس، به دفتر مجله‌ی «كاریكاتور» در خیابان سرگرد سخایی (سوم اسفند سابق) رفتم. احساس غریبی داشتم؛ شادی و ترس درهم آمیخته بود. وقتی مستخدم مجله درِ اتاق محسن دولو را باز كرد و گفت داخل شو، او داشت بالای چارچوب در را نگاه می‌كرد، با دیدن من - نه در قد و بالا و سنی كه تصور می‌كرد - با حركت سرش به پایین، عینكش از روی پیشانی افتاد روی بینی‌اش. با تعجب پرسید: «مهرابی... تو هستی؟» گفتم: «بله... آقا». زنده‌یاد دولو، با تحویل گرفتنم و دادن یك صفحه‌ی كامل - كه در هر شماره یك موضوع را به ‌اختیار خودم كار كنم - نقش مهمی در زندگی حرفه‌ای‌ام داشت.
كار حرفه‌ای باعث شد خیلی زود صاحب سبك شوم و همكاری‌ام با روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها گسترش پیدا كند. سال 1354، در 21 سالگی، اولین نمایشگاه از آثارم در گالری «نقش» برگزار شد و سال بعد اولین كتاب از طرح‌هایم با نام «نردبان‌های بی‌بام» را نشر امید منتشر كرد. سال 1357، اولین نمایشگاه گروهی با نام «هنرمندان طنز ترسیمی ایران» با بیش از صد اثر از 17 طراح و كاریكاتوریست - از جمله اردشیر محصص، احمد سخاورز، غلام‌علی لطیفی، كامبیز درم‌بخش، احمد عربانی و... - را برگزار كردم كه متأسفانه آخرین دوره‌اش هم بود. و این رشته از حرفه‌ام با برپایی دوازده نمایشگاه مستقل و چاپ سه كتاب دیگر از آثارم تدوام پیدا كرد.

˜ و از طراحی به سینما گرایش پیدا کردید؟
نه، هم‌زمان با كار طراحی و مطبوعاتی‌ام بود. همان اوایل دهه‌ی 1350 به همراه سه تن از دوستان دبیرستانی‌ام، محمود پرویزی، علیرضا یارمحمدلو (برادر بزرگ محمود یارمحمدلو، مستندساز) و عبدالحی شماسی (نمایش‌نامه‌نویس) یك گروه فیلم‌سازی تشكیل داده بودیم و فیلم‌های 8 میلی‌متری می‌ساختیم. سال 1355 وارد دانشكده‌ی هنرهای دراماتیك شدم و بعد از انقلاب فرهنگی، سال 1361، در رشته‌ی سینما فارغ‌التحصیل شدم. روز امتحانِ حضوری ورود به این رشته، در جلسه‌ای كه در آن دكتر هوشنگ كاوسی، پرویز شفا، زنده‌یادان هوشنگ طاهری، خلیل موحد دیلمقانی و مهدی فروغ، رییس دانشكده، حضور داشتند، بعد از پاسخ به چند سؤال سینمایی و غیرسینمایی - دست‌آخر - پرسیدند كه چرا می‌خواهی در این رشته تحصیل كنی؟ با اشاره به فیلم‌های 8 میلی‌متری‌ام كه روی میز گذاشته بودم، گفتم من نیامده‌ام این‌جا سینما بخوانم و فیلم‌ساز شوم! مگر این دانشكده از زمان تأسیس‌اش تا امروز چند سینماگر به جامعه‌ی سینمایی تحویل داده است؟ من هم می‌خواهم مثل شما - با نگاه به كاوسی و شفا و طاهری - درباره‌ی سینما بنویسم. با تعجب نگاهم كردند و گفتند بیرون منتظر باش. ده دقیقه بعد آقای شفا در اتاق را باز كرد و گفت: «برو، قبولی. حالا ببینیم تو چه از كار درمی‌آیی!»

˜ ایده‌ی اولیه‌ی انتشار «سینما در ویدئو» از كجا آمد؟
ایده‌ی اصلی انتشار «سینما در ویدئو» از احمد کریمی فقید است. او با توجه به رونق تماشای ویدئو و ویدئوكلوپ‌هایی كه روز‌به‌روز بر تعدادشان در هر كوی‌ و ‌برزن و زیرپله‌ای افزوده می‌شد، پیشنهاد كرد گاه‌نامه‌ای برای معرفی فیلم‌های برتر و پرمخاطب منتشر كنیم. معتقد بود به‌غیر از تك‌فروشی، آگهی بسیار خوبی هم می‌شود از ویدئوكلوپ‌ها گرفت. به اتفاق هوشنگ گلمکانی و عباس یاری و کوروش طاهری‌نسب کار را شروع کردیم. فهرستی كه از صد فیلم تهیه شده بود را بین خودمان تقسیم كردیم و بر هر فیلم‌ معرفی و نقد كوتاهی نوشتیم. آگهی‌های بزرگ و كوچك هم از پی هم می‌رسید كه بیش‌تر‌شان را خود كریمی طراحی می‌كرد و بقیه را هوشنگ و من. كتاب اول تیر ماه سال 1361 در 114 صفحه منتشر و از آن استقبال خوبی شد. كتاب دوم را با دل‌گرمی بیش‌تری كار كردیم. احمد کریمی كُپی مطالب آن ‌را به وزارت ارشاد برد و بعد از مراجعه‌های مكرر، تا پای دریافت مجوز رساند، اما به دلایل شخصی دیگر حاضر نبود به ارشاد برود و بقیه‌ی کار را به من سپرد. وقتی برای دریافت مجوز به ارشاد رفتم، گفتند این آخرین باری خواهد بود كه مجوزی برای انتشار معرفی فیلم‌های ویدئویی می‌دهند. ولی با این‌كه این شماره مجوز داشت و در آبان ماه توزیع شده بود، سه‌چهار هفته بعد از وزارت ارشاد با یك اتومبیل فولكس استیشن آبی‌رنگ آمدند و باقی‌مانده‌ی آن ‌را كه حدود 700 جلد می‌شد، ضبط كردند و بردند.

˜ باعث تعطیلی كارتان شد؟
نه، بعد از گرفتن برگ مجوز شماره‌ی دوم، دوسه روز به مشورت گذشت. لابه‌لای صحبت‌ها و ایده‌های مختلف، پیشنهاد كردم برای شماره‌ی سوم به ‌جای فیلم‌های شبكه‌ی ویدئویی - كه روزبه‌روز دایره‌ی برخورد با آن‌ و ویدئوكلوپ‌ها گسترده‌تر می‌شد - به فیلم‌های روی پرده بپردازیم و اسمش را هم از «سینما در ویدئو» به «فیلم» تغییر بدهیم. با موافقت دوستان كار شروع شد. روی جلد این شماره را با یك لوگوی بزرگ «فیلم» كار كردم كه از بالا تا پایین روی جلد را در بر گرفته بود. این شماره به‌غیر از نقد و بررسی فیلم‌های اكران‌شده‌ تا بهمن‌ ‌ماه آن سال، شامل فیلم‌های نمایش‌داده‌شده در تلویزیون، گزارش اولین جشنواره‌ی فیلم فجر و سه‌چهار مطلب مستقل هم بود؛ در واقع زمینه‌ی انتشار یك مجله‌ی سینمایی تمام‌عیار فراهم شد. مجوز این شماره را سوم اسفند 1361 گرفتم و نیمه‌ی دوم همین ماه به عنوان «ویژه‌ی نوروز 1362» منتشر شد.

˜ جریان تقاضای مجوز «فیلم» از چه زمانی و چهگونه آغاز شد؟
انتشار یك مجله‌ی متفاوت و جدی - «طرح و كاریكاتور» - بعد از برگزاری همان نمایشگاه گروهی به ذهنم رسید، كه جایش بسیار خالی بود. چند ماه بعد از انقلاب و مستقر شدن دولت، اوایل سال 1358 به وزارت ارشاد ملی (در زمان وزارت ناصر میناچی) رفتم و تقاضای انتشار نشریه‌ای به نام «عُبید» كردم. چند ماه یك ‌بار هم سر می‌زدم و جویای نتیجه می‌شدم، ولی هر روز امكان انتشار چنین نشریه‌ای غیرممكن می‌شد. فضایی كه پیرامون نشریه‌ی پُرتیراژ «چلنگر/ آهنگر» تیم محجوبی/ لطیفی ایجاد شده بود و نشریه‌ی «جیغ و داد» كه علیه‌اش منتشر می‌شد، باعث شد یكی از روزهایی كه برای گرفتن مجوز شماره‌ی سوم به ارشاد ‌رفتم به مسئول اداره‌ی كل مطبوعات و نشریات بگویم كه قصد دارم روش نشریه‌ای كه تقاضا كرده‌ام را به فرهنگی/ هنری تغییر بدهم.

˜ با آن موافقت شد؟
بله، همان ‌روز فرم تقاضا را از بایگانی آوردند و روش نشریه را تغییر دادم، اما ماجرای كسب مجوز تا سال‌ها طول كشید. بعد از انتشار شماره‌ی سوم، در فروردین 1362 احمد كریمی از جمع جدا شد. او در كنار كار انتشار آن سه شماره، برای روی جلد كتاب‌های پُرمخاطب هم طراحی می‌كرد و روزبه‌روز كارش رونق بیش‌تری گرفته بود. كریمی با سبك خاص خودش، تحولی چشم‌گیر در روی جلد كتاب‌های كتاب‌فروشان راسته‌ی شاه‌آباد ایجاد كرده بود و تقریباً فرصت انجام كار دیگری نداشت. علت‌ دیگر جدایی او – ضمن این‌كه آینده‌ای برای یك نشریه‌ی سینمایی متصور نبود – دلخوری‌ای بود كه بین او و یكی از همكاران پیش آمد. با رفتن او محل كارمان، دفتری كه در كوچه‌ی خسرو در خیابان استاد نجات‌اللهی (ویلا) بود، را تخلیه كردیم.

˜ اما فاصله‌ی زیادی بین شماره‌ی سوم و چهارم نیست. شماره‌ی چهارم را مرداد سال 1362 منتشر كردید.
بله، بعد از رفتن آقای كریمی تصمیم گرفتیم كار را ادامه بدهیم و «فیلم» را از آن پس به شكل یك ماهنامه‌ی سینمایی منتشر كنیم. به وزارت ارشاد رفتم و موضوع را با آقای مصطفی تاج‌زاده كه آن‌ زمان سرپرست اداره‌ی كل مطبوعات و نشریات بود مطرح كردم. سخن از جای خالی چنین نشریه‌ای ‌كه حتماً متفاوت از نشریات سینمایی قبل از انقلاب خواهد بود – به نظر می‌رسید چنین دغدغه‌ای دارد - گفتم. در آن جلسه جواب روشنی نداد. اما دوسه روز بعد كه مراجعه كردم دستیارانش، آقایان محمودرضا بهمن‌پور و پولاد فرخ‌زاد - كه لطف‌شان بعداً هم شامل حال ما شد – گفتند موافقت‌شان را بعد از دیدن مطالب مجله اعلام می‌كنند. اواخر تیر ماه كپی مطالب را بردم و بدون دردسر مجوزش را گرفتم. ولی بعد از انتشار این شماره... افتاد مشكل‌ها! وقتی اواخر مرداد شماره‌ی پنجم را برای گرفتن مجوز بردم، نامه‌ای از بخش معاونت سینمایی (آدرس‌مان را نداشتند و نامه را به اداره‌ی كل مطبوعات و نشریات فرستاده بودند) به من دادند كه در آن نوشته بود مطالب مجله پیش از چاپ باید به اطلاع آن‌ها نیز برسد، در غیر این صورت اقدام مقتضی به عمل خواهد آمد، كه معنای تلویحی‌اش این بود كه درتان را تخته می‌كنیم. چاره‌ای نبود، از آن پس تا هفت سال بعد (شماره‌ی 89، اردیبهشت 1369) هر ماه مجبور بودم مجله را به بخش معاونت سینمایی ببرم و گاهی روزها دوندگی كنم و جان‌به‌لب شوم تا مجوز چاپش را بگیرم.
بدترین خاطره‌ام از آن روزها گرفتن مجوز شماره‌ی 62 (ویژه‌ی نوروز 1367) است. دهم اسفند 66 هنوز صفحه‌آرایی مجله تمام نشده بود كه موشك‌باران شروع شد. هم باید پیگیر كارهای لیتوگرافی متن و چاپ می‌بودم، هم دنبال پیدا كردن لیتوگرافی دیگری برای جلد (آقای فخرالدین سیدی كه لیتوگرافی رنگی را انجام می‌داد، تعطیل كرده بود)، هم دنبال صحافی تازه‌ای كه بتواند ده فرم را با هم منگنه و جلد كند و با دلهره زیر موشك‌باران، روزی چند بار برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد بروم كه تقریباً نیمه‌تعطیل بود.

˜ در این مدت طولانی مشكلشان با شما چه بود؟
مشكل‌شان این بود كه مجله آن چیزی نبود كه می‌خواستند. مجله‌ی «فیلم»، مجله‌ی نقد بوده و هست. گاهی منتقدان مجله در نقدهای‌شان - كه هیچ‌وقت سفارشی نبوده - فیلم‌هایی را تحویل می‌گرفتند و ستایش می‌كردند كه با سیاست‌های آن‌ها كه مایل بودند آن فیلم و سازنده‌اش برجسته نشود، مطابقت نداشت. و برعكس آن‌ هم اتفاق می‌افتاد؛ فیلم‌ها و فیلم‌سازانی كه آن‌ها «هدایت و حمایت»شان می‌كردند، نقدهایی منفی درباره‌شان نوشته می‌شد. چون نمی‌توانستند یا نمی‌خواستند این را به‌صراحت بگویند، دادن مجوز را آن ‌قدر كش می‌دادند تا من از آن ‌همه دوندگی - روزهای بسیاری صبح‌ها مستقیم از خانه به ارشاد می‌رفتم - خسته شوم و ببُرم و... تعطیل كنیم. اگر موفق می‌شدند، حالا این گفت‌و‌گو هم به مناسبت سی‌سالگی مجله انجام نمی‌شد.
در آن هفت سالی كه «فیلم» به صورت تك‌شماره مجوز می‌گرفت و منتشر می‌شد، سه پروانه‌ی انتشار مجله‌ی سینمایی صادر شد كه هر سه‌ی آن‌ها برای كارمندان و نزدیكان حوزه‌ی معاونت سینمایی بود.

˜ در این رفتوآمدها، دستور تغییر مطالب را هم میدادند؟
نه، انصافاً جز در دوسه مورد خاص، دستور حذف و یا تغییر مطلبی را نمی‌دادند. گاهی درباره‌ی مشخصات فیلم‌هایی كه در دست تولید بود، می‌گفتند این شخص از عوامل تولید این فیلم نیست و حذفش كنید. مهم‌ترین مطلبی كه حذف شد، میزگرد سینماگران بود كه برای ویژه‌نامه‌مان به مناسبت پنجمین جشنواره‌ی فیلم فجر انجام داده بودیم. از چند سینماگر خواستیم گلایه‌هایی را که این‌جا و آن‌جا نسبت به بخشی از سیاست‌گذاری‌های سینمایی دارند، در یك میزگرد مطرح کنند؛ به این انگیزه که جو و روابط سینمایی سالم‌تر شود. میزگرد برگزار و در هشت صفحه آراسته شد اما اجازه‌ی چاپش را ندادند. یك مورد دیگر گفت‌و‌گویی بود كه در شماره‌ی 68 (شهریور 1367) زیر عنوان «سندهای زنده‌ی سینمای ایران» با احمد شاملو انجام دادیم. با آن‌كه در آن گفت‌وگوی كاملاً سینمایی و جذاب و تاریخی، شاملو گفته بود «كارنامه‌ی سینمایی من، كارنامه‌ی بندگی بود» و در حقیقت به نحوی «قلم‌به‌مزدی» كرده است، آن‌ها اصرار داشتند كه ما در مقدمه‌ی گفت‌و‌گو پنبه‌ی او را بزنیم! این گفت‌و‌گو سرانجام با رفت‌و‌آمدهای بسیار، بدون اجابت خواست آن‌ها چاپ شد. در عوض، روند فرساینده و توهین‌آمیز گرفتن مجوز شدت گرفت.

˜ از شماره‌ی چهارم به بعد از لحاظ مالی و نیروی انسانی با چه پشتوانهای مجله را منتشر کردید؟
بر خلاف امروز كه اگر قصد انتشار یك ماهنامه داشته باشید و باید بجز هزینه‌ی اجاره‌ی دفتر كار و تجهیزاتش، حداقل پشتوانه‌ی مالی انتشار یك ‌سال را هم داشته باشید تا در صورت استقبال خوانندگان چرخه‌ی مالی‌تان به حركت درآید، ما با دست خالی شروع كردیم. همه‌ چیز تقریباً از حوالی صفر شروع شد. از دوستانی كه در بخش چاپ و لیتوگرافی می‌شناختیم، كمك گرفتیم. كارهای لیتوگرافی را زنده‌یاد آقای علیرضایی‌فر انجام داد و بخشی از دستمزدش را چند شماره بعد گرفت. در مورد چاپ و تهیه‌ی كاغذ مورد نیاز، آقای سمنانی‌پور كمك‌مان كرد. شماره‌ی چهارم در تیراژ سه هزار نسخه منتشر شد. شماره‌ی بعد هشت ‌هزار نسخه و با استقبالی كه از مجله شد - استقبالی كه حتی خودمان هم انتظارش را نداشتیم - شماره‌ی ششم را در 10‌ هزار نسخه چاپ كردیم و بخشی از بدهی‌مان را به لیتوگرافی و چاپ دادیم. شماره‌های هشتم و نهم، تیراژ 20 و 25 هزار نسخه‌ای داشتند و این سیر صعودی ادامه داشت و از شماره‌ی دهم به بعد كاملاً - به قول امروزی‌ها - خودكفا شدیم.
ابتدای كار از نظر نیروی انسانی - به‌ویژه منتقد فیلم - بسیار دست‌تنگ بودیم. روزنامه‌های پیش از انقلاب و حتی مجلات سینمایی كم‌تر به نقد فیلم و تربیت نیروی انسانی بها می‌دادند و افراد انگشت‌شماری از سر عشق و علاقه در این زمینه قلم می‌زدند. بنابراین بخش عمده‌ای از صفحه‌های مجله را خودمان می‌نوشتیم؛ از خبر و نقد گرفته تا گزارش و گفت‌و‌گو. با استقبال روزافزون مردم و - به‌اصطلاح - جا افتادن مجله، به‌تدریج نویسندگان و مترجم‌هایی به ما پیوستند كه اغلب‌شان سابقه‌ی مطبوعاتی نداشتند. در سال‌های بعد از میان خوانندگان مجله كه برای‌مان نقد می‌فرستادند، استعدادهای بسیار خوبی را دعوت به‌ كار كردیم؛ كسانی كه امروز از بهترین و شاخص‌ترین نویسندگان و منتقدان سینمایی در دیگر نشریات هستند.

˜ در آن زمان فضای سینمای ایران و همچنین نشریات سینمایی چهگونه بود؟
شروع كار ما هم‌زمان بود با استقرار معاونت جدید سینمایی، فعال شدن بنیاد سینمایی فارابی و افزایش تولید فیلم. هنگامی كه كارمان را شروع كردیم، هیچ نشریه‌ی سینمایی دیگری منتشر نمی‌شد. از سال 1358 تا نیمه‌ی اول 1361، دوازده شماره از مجله‌ای با نام «سینما 58، 59، 60 و 61» منتشر شده بود و شش شماره هم از نشریه‌ی «دفترهای سینما». كار دشوار دیگر ما جلب اعتماد كسانی بود كه به خاطر نشریات سینمایی قبل از انقلاب، سابقه‌ی ذهنی خوبی در این زمینه نداشتند. باید به گونه‌ای حرکت می‌کردیم که ذهنیت آن‌ها را عوض کنیم، و كردیم. مجله‌ی «فیلم» اعتماد مردم و مخاطبانش را جلب کرد و نوع نگاه به نشریه‌ی سینمایی را تغییر داد. ما راهی را باز کردیم که اوایلش پُر از بدبینی بود و سنگلاخ. بر بستر مسیری كه ما باز كردیم، نشریه‌های بعدی در جاده‌ی آسفالت‌شده راندند.
به‌غیر از فرازهای مورد اشاره، برای آن‌كه پشتوانه‌ی دانش سینمایی برای مخاطبان و نویسندگان‌‌مان فراهم كنیم - كار مهمی كه قبل از انقلاب توجه چندانی به‌ آن نشده بود - انتشار كتاب‌های مرجع و تئوریك سینمایی را در دستور كارمان قرار دادیم. در فاصله‌ی سال‌های 1363 تا 1369، 20 كتاب مرجع و تئوریك منتشر كردیم (شروعش با كتاب «تاریخ سینمای ایران» تألیف خودم بود و پایانش با «شناخت سینما» نوشته‌ی لوییس جانتی، ترجمه‌ی ایرج كریمی). این كار حتی باعث رونق انتشار كتاب‌های سینمایی توسط ناشران دیگر هم شد.

˜ شیوه‌ی آماده كردن مطالب هر شماره در این همکاری گروهی چهگونه است؟
مطالب مجله شامل سه بخش اصلی‌ست؛ سینمای ایران، سینمای جهان و نقد فیلم. بعد از نمایش فیلم‌ها در جشنواره‌ی فجر، آن‌ها را فهرست می‌كنیم. رأی نویسندگان و تعدادی از همكاران‌مان در دیگر نشریه‌ها را می‌گیریم. هر فیلم و فیلم‌ساز بر اساس مجموعه‌ی آرا، دارای امتیازی می‌شود و ما هنگام اكران هر فیلم سعی می‌كنیم به اندازه‌ی امتیازش به آن بپردازیم. معمولاً یكی‌دو فیلم برتر سال صاحب پرونده می‌شود، برای تعدادی از فیلم‌ها مجموعه‌ای از نقد و گفت‌و‌گو فراهم می‌شود و... فیلم‌های ضعیف سر از «گزارش اكران» درمی‌آورند.
در جلسه‌ی اول هر ماه جزییات مطالب شماره‌ی آینده را مشخص می‌كنیم. شهزاد رحمتی مسئول بخش «سینمای جهان» و شاهین شجری‌كهن مسئول بخش «سینمای ایران»، رئوس مطالب‌شان را می‌دهند. فهرستی هم از نام فیلم‌هایی كه اكران شده‌اند یا قرار است اكران شوند (كه در دوسه سال اخیر و به‌ویژه این روزها به‌شدت دستخوش بی‌برنامگی‌ست) تهیه می‌كنیم و بعد درباره‌ی آن‌چه قرار است منتشر شود، تصمیم می‌گیریم. این‌كه به یك موضوع از چه زاویه‌ای پرداخته شود و حجم مطلب چه‌قدر باشد. نقد فیلم‌ها اغلب به كسانی سفارش داده می‌شود كه در همان رأی‌گیری بعد از جشنواره، فیلم برگزیده‌شان باشد (برای نوشتن درباره‌ی چند فیلم برتر سال - البته كه - همه آماده‌اند و از قبل جا رزرو كرده‌اند!) در همین جلسه تصمیم می‌گیریم چه كسی با سینماگران گفت‌و‌گو كند. بعد مرحله‌ی سفارش و دریافت مطالب آغاز می‌شود كه آقای گلمكانی و یاری و مسئولان بخش‌ها آن ‌را پیگیری می‌كنند كه از دشوارترین بخش‌های كار است. با آماده شدن تدریجی مطالب، رضا كاظمی به عنوان «دستیار دبیر شورای نویسندگان» و هومن داودی به عنوان نمونه‌خوان آن‌ها را می‌خوانند و ویرایش اولیه می‌كنند و به گلمكانی می‌سپارند. او هم بعد از ویرایش نهایی، مطالب را به من می‌دهد و من ‌هم بعد از خواندن‌شان برای صفحه‌آرایی به یار و همراه قدیمی‌مان، آقای علیرضا امك‌چی (با سابقه‌ی  چهار دهه رفاقت)، می‌دهم. بعد از صفحه‌آرایی، یك ‌بار دیگر مطالب نمونه‌خوانی می‌شوند.

 سی سال همکاری مشترک خبر از یک کار تیمی موفق میدهد. اما شما که در بطن این همکاری بودهاید با چه فرازوفرودهایی روبهرو بودید؟ آیا این نمونه‌ی موفق همکاری تیمی، نقض غرض عدم امکان کار گروهی در سیستم ایرانی است یا رموز متفاوتی رادر این جریان تجربه کردید؟
هر دو! آن‌چه اغلب باعث جدایی در مشاركت‌های به قول شما «سیستم ایرانی» می‌شود، سهم‌خواهی بیش‌تر در مسائل مالی‌ است. موردی كه طی سی ‌سال گذشته كوچك‌ترین بحثی درباره‌اش نداشته‌ایم. اما اختلاف نظر همیشه بوده، (با خنده) زندگی بدون اختلاف نظر كه اصلاً امكان‌پذیر نیست. اما اختلاف نظر اگر تبدیل به فرایندی سازنده شود، بسیار هم خوب است. من همیشه مجله‌ی «فیلم» را مقدم بر «خود»م دانسته‌ام. از این ‌رو - هنگام بالا گرفتن بحث‌های اغلب سلیقه‌ای - تداوم حیات و انتشارش برایم در درجه‌ی اول اهمیت قرار داشته و كوتاه آمده‌ام. هر نشریه‌ای بر اصولی و باورهایی بنا می‌شود كه استحكام یا سستی‌اش ناشی از آن است. معتقدم نباید مخاطب را دست‌كم گرفت و آن‌چه فقط خود‌ دوست می‌داریم به او تحمیل كنیم؛ خودشیفتگی، بزرگ‌ترین دشمن یك نشریه است. باید از افراط و تفریط و احساسات زودگذر و گرایش‌های محفلی پرهیز كرد و راه بر مطلبی كه برآمده از منافع شخصی و بده‌بستان (گاهی مالی) نویسنده با صاحب اثر است، بست. این‌ها بخشی از آن رمزهای مورد پرسش شماست و، البته این بیت از شیخ اجل سعدی كه همیشه آویزه‌ی گوش است: رهرو آن نیست كه گه تند و گهی خسته رود / رهرو آن است كه آهسته و پیوسته رود.

 اگر از تعامل درونی همکاران نشریه بگذریم، آیا هیچگاه از سوی مراجع رسمی و نظارتی، «فیلم» مشکلی داشت؟ آیا گمان میکنید روزی هم «فیلم» مثل خیلی از همتایان مطبوعاتیاش توقیف شود؟
همان‌ طور كه بدون اختلاف نظر و سلیقه نمی‌شود زندگی كرد، بدون مشكل هم كه اصلاً خوش نمی‌گذرد! طی سال‌های گذشته «مشكل»هایی پیش آمده كه روزی حكایت‌اش را خواهم نوشت، اما یكی از ساده‌ترین و جالب‌ترین آن‌ها تذكری‌ست كه برای تصویر روی جلد شماره 145 (مرداد 1372) دریافت كردیم. آن جلد را ببینید و خودتان قضاوت كنید كه تصویر كنار جمشید مشایخی مشكلی دارد یا نه.
جامعه‌ی ما جامعه‌ی اتفاق‌های نامنتظره است و خطوط قرمزی كه - نه هر سال و هر ماه – گاهی روز‌به‌روز جا‌به‌جا می‌شوند. مطمئن هستم برای همكارانم در روزنامه‌ها بارها پیش آمده كه با اطمینان ِخاطر، خبر یا گزارش یا گفت‌و‌گویی را برای چاپ به چاپخانه فرستاده‌اند و بعد به‌ دلیل حوادثی كه طی چند ساعت اتفاق افتاده، قبل از چاپ آن‌ را حذف كرده‌اند. چنین موردهایی نیز چند بار برای ما هنگام چاپ و قبل از صحافی پیش‌ آمده و مجبور شده‌ایم فرم‌های چاپ‌شده را دور بریزیم، یك‌ بار نزدیك به 2 تن كاغذ!
هر صبح که به دفتر می‌آیم اولین کارم این است که نگاهی به روزنامه‌ها و سایت‌های مرجع بیندازم تا شاید دستگیرم شود خطوط قرمز تا كجا جا‌به‌جا شده است، اما می‌دانم به‌ رغم همه‌ی دقت‌ها، یك كلمه - فقط یك كلمه - ممكن است نشریه‌ای را «هوا» كند؛ مثل آن اتفاقی كه برای روزنامه‌ی «ایران» پیش‌آمد؛ روزنامه‌ی خود دولت. دو سال پیش به آقای حسین انتظامی که نماینده‌ی مدیران مسئول نشریات در هیأت نظارت بر مطبوعات است، پیشنهاد كردم نشریه‌هایی که بیش از 25 سال از عمرشان گذشته جزو دارایی‌های فرهنگی کشور محسوب شوند و هیچ‌گاه توقیف نشوند. قولی داد، ولی خبری نشد.
به پشت سر كه نگاه می‌كنم، خرسندم این كشتی تا این منزل به سلامت آمده، اما با كوه یخِ شناور روبه‌رو - معضلات اقتصادی - چه باید كرد كه امروز حكمش از دادگاه مطبوعات بُراتر است؟

2 لینک این مطلب

۲۰ مرداد ۱۳۹۱

صد سال اعلان و پوستر فیلم در ایران

  



بازتاب انتشار كتاب









صد سال
اعلان و پوستر فیلم
در ایران




 كتاب «صد سال اعلان و پوستر فیلم در ایران» | تاريخ مصور سينمای ايران: به روايت صدها پوستر و اعلان | آينه يك قرن گرافيك ايران: آثار بيش از صد نقاش و طراح و گرافيست | از نخستين آگهي نمايش فيلم در عكاسخانه‌ی روسي‌خان (روزنامه حبل‌المتين، 21 مهر 1286) تا پوستر فيلم‌های سينمایی ايران در سال 1390 | كتابی بالينی برای همه نقاشان و طراحان گرافيك، دانشجويان رشته هنرهای تجسمی و همه دست‌اندركاران و علاقمندان سينمای ايران | كتابی در 500 صفحه در قطع رحلی، با جلد گالينگور و روكش، به دو زبان فارسی و انگليسی‌ | همراه با مقدمه‌ای‌ مفصل و مشروح كه در آن تاریخ شكل‌گیری و داستان پُر فراز و نشیب اعلان و پوستر فیلم در ایران، دهه‌به‌دهه روايت شده است.

*
صد سال اعلان و پوستر فیلم در ایران | با آثاری از:
به ترتیب حروف الفبا: جواد آتشباری ● ادوارد آرشامیـان ● آیدین آغداشلـو ● نرگس آقاجانی ● حمید آهنگر ● امیر اثباتی ● هایك اجاقیـان ● سایـه احمدیـه ● بیوك احمری ● مجید اخوان ● آرمان استپانیان ● علیرضا اسپهبد ● حمیدرضـا اسحاقی ● رامین اسدی ● آرش اسكویی ● فرح اصولی ● اونیش امین‌الهی ● میراندا انصاری ● محمدعلی باطنی ● احسان برآبادی ● سعید بطحائـی ● امیر بلوریـان ● عباس بنائی ● حمید بهلولی ● مسعود بهنام ● طاهره تابان ● توفیق تقی‌زاده ● فوزی تهرانی ● مهـین جواهریـان ● حاجی‌وند ● محمدعلـی حدت ● بزرگمهر حسین‌پور ● ابراهیم حقیقی ● جواد حلیمی ● حیدرزاده ● محمد حیدری ● ف.خاتمیان ● امیرشیبـان خاقانـی ● هوشنگ خرم‌دین ● حسین خسروجردی ● علـی خسروی ● بزرگ خضرائی ● علـی خورشیدپور ● بهزاد خورشیدی ● محمدرضا دادگر ● منوچهر درفشه ● مسعود دشتبان ● محسن دولّـو ● نفیسه دهقانی پوده ● مهرداد ذوالنور ● داریوش رادپور ● عبدالحمید رحمانیان ● حیدر رضایی ● شیرین ركنی ● مهدی روشنایی ● مریم رهبر ● علی زارع ● حسین زارعی ● نورالدین زرین كلك ● عزیز ساعتی ● فهیمه سرخابی ● بهزاد سلیمانی ● سیروس سلیمی خلیق ● پیام سنماری ● صبـا سهیلی ● محسن سیدمحمودی ● هومن سیدی ● فیروز شافعی ● عسل شاكری ● احمدرضا شجاعی ● سیدحمید شریفی آل هاشم ● محمدرضا شریفی‌نیا ● سیروس شقاقی ● امیر شهرابی ● قباد شیـوا ● فردین صاحب‌الزمانی ● آرش صادقی ● افشین صادقی ● علی‌اكبر صادقی ● سحر صبا ● فرزین صحت ● فرشید صفری ● مریم صفری ● رضا عابدینی ● مجید عباسی ● منوچهر عبدالله‌زاده ● محمد عدنانی ● احمد عربانی ● فریبا عیوض‌زاده ● بهزاد غریب‌پور ● فرهاد فارسی ● مریم فتحی ● محمد هادی فدوی ● فریده فروتن ● مهرداد فرید ● سیامك فیلی‌زاده ● محمدجواد قاسم ● قاضی‌زاده ● مهسـا قبایی ● مسعود قنـدی ● مرتضی كاتوزیان ● پرستو كارخانی ● مجید كاشانی ● كمال كاملیـا ● حمید كریلی ● محمود كلاری ● پرویز كلانتری ● عباس كیارستمی ● علیرضا گلدوزیان ● میشـا گیراگوسیـان ● لوزانـی ●  بوریس ماتیوف ● فرشید مثقالی ● محسن محجوب ● پرویز محلاتی ● ابوالحسن محمدی ● مهدی محمدی ● هوشنگ محمدیان ● احمد مسعودی ● ساعد مشكی ● علی مظاهری ● مظاهری‌پور ● مهرنوش معصومیـان ● ممتازی ● مرتضی ممیز ● رضا مهاجر ● احمد میرشكاری ● علی میرفتاح ● رضا میركریمی ● امیر نادری ● داریوش نخعی ● كریم نصر ● ناصر نصیری ● حمیـد نوروزی ● محمد نیك‌بین ● سیامك والی‌پور ● علی وزیریـان ● ابوالفضل همتی آهویی ● فرشاد هوشیـار ● كریست هویـان ● اسدالله یونسـی ● و ده‌ها آتلیه و دفتر تبلیغاتی

*
عرضه در تمام كتابفروشی‌های معتبر و شهركتاب‌ها | و فروشگاه‌های آنلاين خارج از كشور





صد سال اعلان و پوستر فیلم در ایران
شامل این پوسترهاست (به ترتيب الفبا):

آ
آبادانی‌ها / آب، باد، خاك / آبی و رابـی / آتش سبز / آتشكار / آخرین شب / آخرین شب اعدام / وكیل مدافع قلبهـا/ آراس خان / آرامش در حضوردیگران / آرامش در میان مردگان / آرشین مالالان / آزادی آمریكایی / آسمان محبوب / آغامحمدخان قاجـار / آفریقـا / آقا جنی شده / آقا موچول / آقای لُر بشهر می‌رود / آقای هالـو / آل / آنسوی آتش / آن سوی مه / آواز گنجشك‌ها / آهنگ دهكده

ا
ابراهیم خلیل‌الله / ابرقدرت‌ها / ابر و آفتاب / اتل متل / اتوبوس شب / اجاره‌نشین‌ها / اخراجی‌ها2 / اخراجی‌ها3 / ارتفاع پست / از كرخه تا راین / اسب حیوان نجیبی است / استشهادی برای خدا / استعاذه / اسكادران عشق / اشتباه / اطاق‌یك / اعتراض / اعدامی / افسانة آه / افسانه‌ی مه پلنگ / اقلیمـا / الماس 33  / امید / امیرارسلان نامدار / انتظار / انتقام روح / انسان پرنده / انسانها / اول هیكل / ای ایـران / ایستگاه متروك / اینجا چراغی روشن است / اینك آخر زمـان / ایوب پیامبـر

ب
بادكنك سفید / باد در علفزار می‌پیچد / باران / بازجویی یك جنایت /بازگشت جاودانی / بازمانده / بازی بزرگان / باشو، غریبة كوچك / باغ سنگی / باغ فردوس 5 بعد از ظهر / باغ‌های كندلوس / بانو / بانوی اردیبهشت / بای‌سیكل‌ران / بایكوت / ببر مازندران / بچه‌های آسمان / بخاطر هانیـه / بدوك / برادركشی / بر بال فرشتگان / برج مینـو / برخورد خیلی نزدیك / برزخی‌ها / برنج سرخ / بزرگ‌ترین بلوف او / بلمی به سوی ساحل / بلندی‌های صفر / بلوچ / بمانـی / بن‌بست / بن‌بست / بودا از شرم فرو ریخت / بودن یا نبودن / بوعلی سینـا / بوی پیراهن یوسف / بوی كافـور، عطر یاس / به آهستگی / به ترتیب قـد / به‌رنگ ارغـوان / به‌نام پـدر / به همین سادگی / بی‌بی چلچله / بی‌پولـی / بیـد مجنـون / بیژن و منیژه / بینوایان

پ
پا برهنه در بهشت / پاداش سكوت / پارتی / پایان رنجهـا / پرچم‌های قلعة كاوه / پردة آخـر / پرستار شب / پرستوها به لانه باز می‌گردند / پرندة آهنین / پرندة كوچك خوشبختی / پرواز خاموش / پرواز در قفس / پروانة طلایی / پـری / پریچهر / پدر / پستچی / پستچی سه‌بار در نمی‌زند / پسران آجـری / پسران علا‌الدین / پسر شیخ / پسر مریم / پل آزادی / پنالتی / پناهنده / 5 عصـر / پوپك و مش‌ماشاالله / پیك‌نیك در میـدان جنگ

ت
تاتوره / ... تا غروب / تاكسی نارنجی / تجارت / تجاوز / تجربه / تحفه‌هـا / تردست / تردید / ترس و تاریكی / ترن / ترنج / تقلب / تنگسیـر / تنورة دیـو / تنها دوبار زندگی می‌كنیم / تو آزادی / توبه نصوح / توجیه / تولد یك پروانه / تهران ساعت 7 صبح / تیر باران / تیغ‌زن / تیغ و ابریشم

ج
جاده / جادة عشق / جاده‌های سرد / جایزه / جایی در دوردست / جدایی نادر از سیمین / جـرم / جستجوگـر / جعفرخان از فرنگ برگشته / جمعه / جُنگ اطهـر / جنون / جهان‌پهلوان تختی / جیب‌برها به بهشت نمی‌روند

چ
چادر‌نشینهـا / چارچنگولـی / چشمـه / چشمة آب حیات / چطور بایستی ازدواج كرد / چكمه / چند تار مـو / چند روز بعـد / چهار انگشتی / چهارشنبه‌سوری / چهل سالگی / چیزهایی هست كه نمی‌دانی

ح
حاتم طائـی / حاجی‌آقا آكتور سینمـا / حاجی واشنگتن / حریـم / حس پنهـان / حسین كُرد شبستری / حكم / حماسه آلپ / حماسه مجنون / حمله به اچ3

خ
خارج از محدوده / خاك / خاكستر سبز / خاكستری / خانه‌ای روی آب / خانه خراب / خانه خلوت / خانة دوست كجاست / خانه عنكبوت / خداحافظ رفیق / خدا نزدیك است / خروس / خط پایان / خط قرمز / خمـره / خواب زمستانی / خواب سفید / خواب‌های دنباله دار / خواهران غریب / خونبارش / خون‌بازی / خون‌بس / خون و شرف

د
داد‌شـاه / دار / داش‌آكـل / دان / دانشكده‌های من / دایره زنگی / دایرة مینـا / دختـران / دخترك كنار مرداب / دختر لُـر / دختری با كفش‌های كتانی / دربارة الـی... / درخت جـان / درخت گلابـی / درد مشترك / در غربت / در مسیر تند باد / در میان ابرهـا / دزد و پاسبـان / دست‌فروش / دست نوشته‌هـا / دست‌های خالـی / دعوت / دكـل / دل‌شدگـان / دل و دشنـه / دلهره / دموكراسی تو روز روشن / دن آرام / دندان مـار / دوئل / دوباره نگاه كن / دو زن / دو سرنوشت / دوقلوهـا / دونده / ده بومی كوچك / دهكده طلایی / دیار عاشقـان / دیـدار / دیده‌بان / دیشب باباتو دیدم آیـدا / دیوانه‌ای از قفس پریـد

ر
رئیس / رابطه / راز خنجـر / راه‌آهـن‌شـب / ماجرا در قطار شب / رخ / ردپـا / رد‌پائی بر شن / رد پای گرگ / رستگاری در 8:20 دقیقه / رستم و سهراب / رسم عاشق كشی / رشیـد / رضا موتوری / رقص خاك / رنگ خـدا / رنگ شب / رنگهـا / روانی / روبان قرمز / روز برمی‌آیـد / روز سوم / روز شیطان / روز فرشتـه / روزگار مـا / روزنه / روز واقعه / روزهای انتظار / روسری آبـی / رهائـی

ز
زخم شانة حـوا / زخمـه / زرد قناری / زشت و زیبـا / زمانی برای مستی اسب‌هـا / زمین آسمانی / زمین تلخ / زنجیرهای ابریشمی / زندان زنـان / زن دوم / زنده‌باد ... / زیر پوست شهـر / زیر درختان زیتـون / زیر نور مـاه / زینت

س
ساحره / ساخت ایـران / سارا / سارای / ساز دهنـی / ساقی / سال‌های جدایی / سامان / سایه‌های بلند باد / ستارخان / ستارة دنباله‌دار / ستاره‌ها (جلد اول) / سـرب / سرباز اسلام / سربازهای جمعه / سرزمین آرزوهـا / سرزمین خورشید / سرگذشت پارادین / سرگذشت فریدون بینـوا / ماجراهای شگفت‌انگیز گورین مسكینـو/ سرگذشت ناپلئون / ناپلئون / سفـر / سفر به چزابه / سفرسنگ / سِفر عشق / سفر غریب / سفیـر / سكوت / سگ‌كشـی / سلام سینما / سلطان / سلطان عشق / سن‌پطرزبورگ / سنتوری / سنگ، كاغذ، قیچی / سُوت پایان / سوداگران مرگ / سه تفنگ‌دار / سه‌زن / سه قاپ / سه كاراگاه خصوصی / سهم گمشده / سیاه پرنده

ش
شاباجی خانم / شاخ گاو / شازده احتجاب / شاهین طوس / شاید وقتی دیگر... / شب اعدام / شبح كژدم  / شب دهم / شب قوزی / شب‌نشینی در جهنم / شب‌های روشن / شب یلـدا / شرح‌حال / شطرنج باد / شمارش معكوس / شمعی در باد / شوخـی / شوكـران / شهر موش‌ها / شیدا / شیر بیشه مغولستان / شیر مغول‌ها / شیر سنگی / شیرك / شیطان در میزند / شیر مغولستان / شیر مغول‌‌هـا / شیر مغول‌ها / شیرین / شیرین و فرهاد / شیرین و فرهاد

ص
صادق‌خان / صادق كُرده / صاعقه / صداها / صدای صحـرا

ض
ضیافت

ط
طبیعت بیجـان / طبل بزرگ زیر پای چپ / طعم گیلاس / طلا و مس / طلسم / طلسم شكسته / طلوع انفجار / طوفان نوح / طهران تهران

ظ
ظفر

ع
عاشقانـه / عبور از غبار / عبور از مرز جهنم / عبور از مرز زندگی / عبور از مرز شب / عبور از میدان مین / عروس / عروس آتش / عروس دجله / عروس فراری / عروسك / عروسی خوبان / عشق بدون مرز / عشق فیلم / عصر روز دهم / عقابها / عقرب / علفهای هرز / علی واكسی / عمو نوروز / عیسی می‌آید

غ
غریبانه / غریبه/ غریبه و مـه / غزال / غزل / غفلت / غیر منتظره

ف
فرار از تله / فردوسی / فرزند خاك / فرش ایرانی / فرش باد / فرشته فراری / فصل خون / فرمان / فرمان روایان شن‌زار

ق
قاعده‌ی بازی / قدمگاه / قربانی / قزل ارسلان / قصه شب / قصه‌های بازار / قصه‌های كیش / قله دنیـا / قهرمان شهر مـا / قیام علیه شمشیـر / قنـد تلخ

ك
كائوس / كاراگاه2 / كاغذ بی‌خط / كافـر / كامیابی طوطی / كافه ترانزیت / كافه ستاره / كتاب قانون / كشتی آنجلیكا / كفشهای میرزا نوروز / كلاغ / كلاه نمدی / كلوز آپ / كلیـد / كمال‌الملك / كندو / كوچك‌خان / كوچه مردهـا / كوچه ملّـی / كوره پزخانه / كودك و استثمـار / كودك و سرباز / كودك و فرشته / كیسه برنج / كیفر / كیمیا

گ
گال / گاو / گاهی به آسمان نگاه كن / گاوخونـی / گبـه / گردش در یك روز خوش آفتابی / گرگ بیزار / گرگ در لباس میش / تقلب / گرگ صحرا / گروهبان / گزارش / گزارش یك قتل / گذرگاه / گذشت / گلگو / گلنار / گلنسـا / گلهای داودی / گنج / گنج‌های حضرت سلیمـان / گوركـن / گوزنهـا / گوهر شب چراغ / گیلانـه

ل
لاك‌پشت‌ها هم پرواز می‌كنند / لباسی برای عروس / لژیون / لطفاً مزاحم نشوید / لطف خـدا / لغزش / لنگركاه / لیلا / لیلی با من است / لیلی و مجنون

م
ماجرا در قطار شب / ماجراهای شگفت‌انگیز گورین مسكینـو / مادر / مادیـان / مارمولك / ما همه خوبیـم / ماهـی / ماهی‌های عاشق می‌شوند / مداد بنفش / مدار بستـه / مدرسه‌ای كه می‌رفتیم / مراد و لاله / مرثیه / مرثیه برف / مرد بارانـی / مرد عوضی / مرز / مرضیه / مرغابی سرخ كرده / مرغ و همسایـه / مرگ قـو / مرهـم / مُریـد حق / مزرعه پدری / محاصره / محاكمه / محاكمه در خیابان / مسافر / مسافران / مسافر جنوب / مسیح در ابولی توقف نكرد / مشعل / مشهدی عباد / مصائب شیرین / مغول‌ها / مكزیك در آتش / مهاجـر / مهرگیاه / مهر مادری / مهریه بی‌بی / مهمان مامان / مُلك سلیمان نبـی / ملكوت / من آنم كه... / من ترانه 15 سال دارم / منم می‌تونم / من یا او / بزرگ‌ترین بلوف او / موج طوفان / موش و گربه / مومیایی/ میعادگاه خشم / میم مثل مادر / مینای شهر خاموش

ن
ناپلئون / ناخدا خورشید / نار و نـی / ناصرالدین شاه آكتور سینما / نان و شعر / نرگس / نفرین / نفس عمیق / نفوذی / نقاب / نقره داغ / نقطه ضعف / نون و گلدون / نیـاز

و
واریتـه / واكنش پنجم / وداع از گذشته / ورود آقایان ممنوع / وعده دیـدار / وقتی همه خواب بودند / وقتی همه خوابیم / وكیل مدافع قلبهـا / ویـزا

ه
هامون / هبوط / هراس / هرشب تنهایی / هفت دقیقه تا پاییز / هنرپیشه / هی‌ جـو / هیـچ / هیولای درون

ی
یار در خانه و ... / یك‌بار برای همیشه / یك بوس كوچولو / یك داستان واقعی / یك شب / یه حبه قنـد

***

2 لینک این مطلب

۱۹ بهمن ۱۳۹۰

گفت‌و‌گوی ابراهيم حقيقی با آيدين آغداشلو

روزنامه اعتماد - پنج شنبه، 13 بهمن 1390 -  شماره 2321

گفت‌و‌گوی ابراهيم حقيقی با آيدين آغداشلو،
درباره‌ی «صد سال اعلان و پوستر فيلم در ايران» تأليف مسعود مهرابی



یک سند ارزشمند و ماندگار

ابراهيم حقيقی: قطعاً کتاب را بررسی کرده‌اید. نظرتان را راجع به کتاب و نشر آن بفرمایید.
آيدين آغداشلو:
کتاب را ورق به ورق با دقت نگاه کردم. خیلی از آن یاد گرفتم، خیلی برایم مفید بود. چون بسیاری از نمونه‌ها یا اصلاً دیده نشده بود و یا از یاد رفته بود. مخصوصاً بخشی که مربوط به آغاز این اعلان‌ها و پوسترها و مطالب مربوط به فیلم‌ها بود. با این‌که تک‌تک این‌ها را دیده بودم اما به‌صورت یک‌جا و مجتمع ندیده بودم‌شان. آقای مسعود مهرابی را به خاطر این سعی فوق‌العاده‌ای که انجام داده بسیار تحسین کردم. چیزی که در حال حاضر لازم داریم منابع است؛ نه به‌صرف علاقه به داشتن آرشیو‌های مختلف، بلکه به این دلیل که حافظه‌ی تاریخی ما رو به نقصان است. بخش‌هایی به کلی گم‌شده و بخش‌هایی مورد بی‌اعتنایی قرار گرفته است. به‌همین خاطر هر چه بگوییم به ناچار کلی یا فرضی و خیالی خواهد بود. اگر نظری که می‌دهیم مبتنی بر منابع تدوین‌شده نباشد، حرف‌مان از پایه و قوت می‌افتد. بنابراین داشتن مایه‌ی اولیه حیاتی است. شخصاً همیشه دوست داشتم هر چه مربوط به هنرهای تجسمی است دنبال کنم. در طول این سالیان دراز ده‌ها نمونه را ندیده بودم و اغلب اظهار نظر کرده‌ام، مقاله نوشته‌ام و حالا تردید کرده‌ام. تصمیم گرفتم بروم یک‌بار دیگر حرف‌هایم را بخوانم تا ببینم با این منابع تطبیق دارد یا نه و اگر تطبیق ندارد تصحیح‌شان کنم. من همیشه به حافظه‌ام رجوع کرده‌ام اما این کتاب یک سند است که خواهد ماند. به مهرابی واقعاً تبریک می‌گویم چون زمینه و دست‌مایه‌ای فراهم کرده که تا مدت‌ها خواهد ماند. شاید طبیعتاً نمونه‌ها در این کتاب نيست، چون قابل انتشار نبوده است، اما همین مقدار نمونه‌ای که داریم برای تحقیقات بسیاری مورد استفاده قرار می‌گیرد. در شرایطی که نمی‌توانیم همه‌ی نمونه‌ها را داشته باشیم باید به همین مقداری که در اختیار داریم قناعت کنیم.
روایت متكی بر حافظه‌ی خودتان از تاریخ یک‌صد ساله‌ی پوستر چه‌گونه است؟ شنیدنش از زبان شما می‌تواند برای همه جالب باشد.
در پاسخ شما می‌توانم چند جمله‌ای بگویم، اما فکر می‌کنم مقدمه‌ی هوشمندانه و دقیقی که مسعود مهرابی در آغاز این کتاب نوشته، از صحبت‌های دیگر بی‌نیازمان می‌کند. در این مقدمه توضیح داده شده که ماجرا از کجا شروع شده و به کجا رسیده است؛ هم به لحاظ تاریخی و هم از نظر شکل‌گیری و تطور هنری. وقتی این مقدمه را خواندم پیش خودم فکر کردم که مهرابی جاهایی بیش از حد به بعضی از نمونه‌ها مهر نشان داده است. ستایشی از بعضی از نمونه‌ها وجود دارد که با نگاه دیگری شاید آثار چندان مهمی نباشند، اما بالاخره باید این مهرورزی‌های شخصی را محترم شمرد. اما توصیفی که او از حرکت صدساله‌ی اعلان‌ها و پوسترهای سینما کرده است، یک متن علمی و قابل‌استناد است. اوج و فرودهای این ماجرا هم به موضوعات متعدد مربوط است؛ از جمله اقتصاد، وضعیت عمومی فرهنگ در هر دوره و سلیقه‌ی عمومی که آیا رو به بهبود و صیقل خوردن است یا رو به نزول و تدنی. طبیعتاً این‌ها آینه‌های تمام‌نمای این دوره‌ها هستند. اگر این کتاب را ورق بزنید، بدون نیاز به مباحث دیگری که درباره‌ی حرکت کلی فرهنگی جامعه‌ی ایران در طول یک‌صد سال گذشته اشاره‌ای کند و آمار و مستنداتی داشته باشد، خود این تصاویر نشان می‌دهد که چه‌طور بالا و پایین رفتیم و حال فرهنگی‌مان چه‌طور بوده است. اگر این مؤلفه‌ها را در نظر بگیریم آن‌وقت هدف کتاب برآورده می‌شود. به شخصه مثل همه، همیشه نظر خودم را داشته‌ام و فکر می‌کنم اگر این کتاب را درست ورق بزنیم متوجه چند نکته می‌شویم. یکی آغاز است که به تازه راه رفتن یک بچه می‌ماند؛ خیلی هماهنگ و دقیق نیست، ولی در آن امید هست. چون کودک در حال راه رفتن است و آدم از تماشایش لذت می‌برد. بعد به دوره‌ای می‌رسیم که نمونه‌های خیلی زیادی از آن در کتاب آورده شده است؛ نمونه‌هایی که به گرافیک ایران و مخصوصاً پوسترهای سینمایی قبل از انقلاب می‌پردازد. دوره‌ای است که چرخه‌ی اقتصادی به راه افتاده و سلیقه‌ی عمومی در همه‌چیز مختل شده؛ از معماری گرفته تا هنرهای تجسمی و صنایع دستی. جای این بررسی این‌جا نیست، ولی در حد یک اشاره‌ی مجمل می‌توانم بگویم که یکی از دلایل شکل‌گیری این اتفاق تغییر ریشه‌های اقتصادی است که بخشی از جامعه به یکباره می‌تواند همه‌چیز را بخرد و به وجود بیاورد. دوره‌ی بحران و شلوغی و شتاب است که تأثیرها و نشانه‌هایش آشکارا در این کتاب دیده می‌شود. بدترین نمونه‌ها به همین دوره تعلق دارد. برایم سخت است که این طور جمع‌بندی کنم، ولی اگر بخواهیم برای لغت «بد» یا «مبتذل» نمونه‌ای پیدا کنیم، در پوسترهای قبل از انقلاب نمونه‌های توضیح‌دهنده خیلی زیاد است. اما در عین حال اولین جرقه‌‌‌های واقعی هم در همین دوره دیده می‌شود. پس این دوره عملاً یک دوره‌ی شقه‌شده است که نوعی دوگانگی بر کلیت آن حاکم است؛ خرواری از آثار پیش‌پاافتاده و بی‌معنی با تکنیک‌های قوی و استادکاری کامل. بعضی از طراحان آن دوره در کار اجرایی خودشان استادان تراز اولی هستند، اما خب کارهایشان خیلی بد است و دیدن‌شان غیرقابل‌تحمل است. در کنار این‌ها از دهه‌ی 1340 به بعد نسلی به وجود آمده که خود شما، فرشید مثقالی، قباد شیوا و مرتضی ممیز اسباب آبرویش هستید. نسلی است که کار جدی را شروع کرده بدون این‌که هدف اصلی گرافیک را از یاد ببرد که اثر باید با بیننده ارتباط ایجاد کند و درونیات خود را توضیح دهد. پس با تعداد انگشت‌شماری آثار درخشان و انبوهی آثار پیش‌پاافتاده روبه‌رو هستیم.
این درخشان بودن را از منظر زیبایی‌شناسی ارزیابی می‌کنید؟ با این توضیح که اثر قابلیت داشته باشد که با مخاطب هم ارتباط برقرار کند؟
در حوزه‌ی پوستر سینمایی. اصلاً زیبایی صرف در کار گرافیک بی‌معنی است.
در دوران کانون پرورش فکری همیشه طراحان متهم بودند که با مردم کاری ندارند و دارند برای دل خودشان کار می‌کنند. اما بعداً آثارش را دیدیم که چه رشدی در جامعه و جوان‌ترهای آن دوران ایجاد کرد که همان نسل بعد آمد و در این عرصه فعالیت کرد. بعد از انقلاب هم، زمانی که بنیاد فارابی شروع به کار کرد، متفقاً همین را می‌گفتند و لااقل تهیه‌کننده‌ها و پخش‌کننده‌ها هنوز دارند می‌گویند که طراحان گرافیک که به اصطلاح آن‌ها هنری کار می‌کنند، پوسترهای‌شان سبب فروش نمی‌شوند.
به این حرف اعتقاد ندارم. چون یک اثر گرافیک، یا مجموعه‌ی خصلت‌های یک اثر گرافیک را دارد یا ندارد. اگر دارد، ارتباط با بیننده، وفاداری به مضمون و موضوع، توجه به زیبایی‌شناسی و سلیقه‌سازی جزو آن است. چون مثل هر اثر هنری می‌خواهد جهان را بهتر کند، پس ناچار است که با مردم ارتباط برقرار کند و از طریق آن‌ها روی جهان اثر بگذارد. اما در مورد سینمای ایران این اتفاق نیفتاد. همه فکر می‌کردند ارتباط واقعی فیلمفارسی با بیننده‌هایش این است که هر چه آن‌ها فکر می‌کنند و می‌پسندند در آن باشد؛ از رقص و آواز گرفته تا هر مزخرف دیگری. اما عده‌ای این کار را نکردند و عده‌ی دیگری گرچه به وضعیت موجود و خواسته‌ی عمومی تن دادند، اما با هوشمندی و توازن این کار را انجام دادند. به کانون پرورش فکری و طراحان عمده‌ی آن اشاره کردید؛ آن‌ها در حقیقت رسالت عمده‌تری داشتند که سلیقه‌سازی از آغاز بود؛ یعنی از بچه‌ها. اگر بچه‌های آن دوران گرافیست‌ها و مبتکران تازه‌ی ما شدند، به این معناست که آن سلیقه‌سازی درست انجام شده و ثمربخش بوده است. آن‌چه بعد از انقلاب اتفاق افتاده به عوامل زیادی بستگی دارد که اشاره‌ی شما هم یکی از آن عوامل را روشن می‌کند. فکر می‌کنم تعداد پوسترهای درست، پوسترهایی که جدا از زیبایی قابل‌تحمل‌اند، که اسباب آبروریزی نیستند، خیلی زیاد است. می‌توان این دوره را از دهه‌ی 1360 تا ده سال گذشته در نظر گرفت؛ یعنی دورانی که رایانه و فوت و فن‌های فتوشاپ و ترفندهای گرافیکی موجود، کار را به این شدت آسان نکرده بود. البته آسان بودنش اشکالی ندارد و قصدم مخالفت با فناوری و شگردهای نرم‌افزاری هم نیست. مشکلی که وجود دارد این است که شاید این سهل بودن، اندیشه را از حرکت و جست‌و‌جو و کنجکاوی باز داشته است. دیگر آن تلاش و رنج و نیرو، به اندازه‌ی گذشته اجازه‌ی نمایش پیدا نکرده است؛ هرچند بدبینانه نگاه نمی‌کنم و معتقدم که هنوز وجود دارد، ولی کم‌تر از گذشته. در طول ده پانزده سال گذشته شاهد پوسترهای به شدت احمقانه هستیم که به آن‌ها پوسترهای کله‌ای می‌گویم. پوسترسازهایی که تمام هنرشان این است که یک تعداد کله را کنار هم می‌گذارند و یک پوستر درست می‌کنند.
این نشان از یک سفارش است. یعنی چرخه‌ی تولید در این جهت گسترش یافته که طراح گرافیک که در انتهای صف ایستاده هم به ناگزیر روایت همان جنسیت را می¬کند.
خب این یک چالش قدیمی است که چه‌طور یک گرافیست - مثل یک فیلم‌ساز - می‌تواند با مجموعه‌ی تحمیل‌شده‌ی سفارش‌شده‌اش می‌تواند یک اثر شخصی و مهم بسازد. این موانع مربوط به امروز نیستند و به زمان خاصی منحصر نمی‌شوند، همیشه وجود داشته‌اند. مهم این است که آن هنرمند گرافیست با این محدودیت چه کرده است. او می‌تواند پنج تا کله را کنار هم بگذارد. مانعی ندارد که از این مواد یا هر ماده‌ی خام دیگری استفاده کند؛ مهم این است که چه کسی این کار را می‌کند و حاصل کارش چه می‌شود. این‌جا معمولاً به گرافیست‌های غیرهنرمند می‌رسیم که می‌گویند تحت فشار بودیم، تحت ستم بودیم، دستور دادند، پول‌مان را نمی‌دادند و... بله مسلماً تهیه‌کننده‌هایی هستند که چک سفیدامضا بدهند و بگویند هر چه می‌خواهی بساز؛ گرچه من خودم تا به حال برخورد نکرده‌ام. اما این استثناها اصل را ایجاد نمی‌کنند و ضمناً قاعده‌ی اساسی را هم تغییر نمی‌دهند. با ورق زدن کتاب «صد سال اعلان و پوستر فيلم در ايران» می‌بینیم که چه‌قدر کار بدِ سالم زیاد انجام شده است. نمونه‌هایی که در کارهای گرافیکی قبل از انقلاب به چشم می‌خورد را بدِ ناسالم محسوب می‌کنم. اما این‌ها بدِ سالم هستند؛ یعنی مشکلی ندارند اما بد هستند. این‌که می‌گویم نظر شخصی خودم است و می‌توانید آن را بپذیرید یا نپذیرید؛ در هر اثر هنری اگر اندیشگی منِ هنرمند را از اثر منها کنید، آن اثر دیگر سر پای خودش نمی‌ایستد. تنها وجه افتراق این است که اندیشه‌ای که پشت اثر است چیست. اندیشه به خودی خود معنای گسترده‌ای دارد. منظور من آن معنایی است که از حاصل‌جمع هنرمند و جهان به وجود می‌آید. برتری هرکدام از دو کفه، توازن را مختل می‌کند. مخصوصاً در کار گرافیک که اگر این «من» بیش از اندازه گسترده شود، هدفمندی کار را از بین می‌برد. این تعادل میان «من» و جهان، میان اندیشگی و امکان و بازار و همه‌ی چیزهایی که خارج از «من» وجود دارد، یکی از نکات کلیدی است. هرجا این را غایب دیدم، با اثری پیش‌پاافتاده و مکرر و بی‌معنا روبه‌رو شده‌ام. پیشنهاد می‌کنم هر اثری را که به نظرتان جذاب، مهم و ماندنی می‌آید و طبق داوری شما یک اثر درست گرافیک است، نگاه کنید؛ می‌بینید که به واسطه‌ی نوع نگاه طراحش و به یمن تعبیر و تفسیر شخصی او از اثر، سرپا ایستاده است. اگر این‌طور نگاه کنید بسیاری از هنرمندان مشهور و زبردست قبل از انقلاب که پرکار بوده‌اند و پوسترهای‌شان از لحاظ مهارت و تکنیک چیزی کم ندارند، آثارشان توخالی است؛ مهارت مطلق، بدون حمل هیچ فکر و اندیشه و خلاقیتی. ممکن است کسی این آثار را ببیند و از غنای تکنیکی آن‌ها تحت تأثیر قرار بگیرد؛ صورت‌ها شبیه به نمونه‌ی واقعی در آمده‌اند، ضربه‌های قلم عالی هستند، از رنگ‌ها استادانه استفاده شده است، اما فقط همین. از همین‌جاست که اثر به ورطه‌ی تکرار و ابتذال در غلطیده است.
این تنزل سلیقه‌ی عمومی در سینما است به روایت شما. آیا در نقاشی و بقیه‌ی هنرها هم این اتفاق به همین شکل افتاده است؟
وقتی که سلیقه‌ی عمومی رو به تنزل می‌رود یک کلیت را شامل می‌شود که البته به معنای فقدان استعدادهای درخشان یا نمونه‌های فوق‌العاده نیست. آن‌ها همیشه در طول تاریخ حضور داشته‌اند؛ حتی در سراشیبی‌هایی تندتر از آن‌چه اکنون در تنزل سلیقه‌ی عمومی با آن روبه‌رو هستیم. اگر همه در جای خود درست رفتار کرده باشند، دیگر لازم نیست که هنرمند سعی کند با دستان نحیفش جلوی این بهمن عظیم را بگیرد. دیگر لازم نیست هنرمند وارد این جدال نابرابر و فرساینده شود؛ با پدیده‌ای خارج از کنترل او که مقابله با آن ناممکن است. او می‌تواند دشواری را تحمل کند، خود را محکم نگه دارد و هنرش را به سلیقه‌ی عمومی نفروشد. این تنزل در همه‌ی هنرها مشترک است و تفاوتی هم وجود ندارد. مثلاً در هنرهای تجسمی در دوره‌ی فروش‌های فوق‌العاده و شهرت‌های کاذب است، اما از جرقه‌های اندیشگی که در چهل سال گذشته شاهد بروزشان بودیم دیگر خبری نیست و یا همه چیز به ورطه‌ی تکرار افتاده است. به نقاشی‌خط نگاه کنید؛ باید خیلی دقیق باشید تا بتوانید میان آثار هنرمندان مختلفش تفکیک و تمییز قائل شوید.
می‌توان امیدوار بود که حضور این جرقه‌ها، همچنان شعله را روشن نگه دارد؟
همیشه چنین بوده و چنین نیز خواهد بود. در همین ده سال گذشته نمونه‌های درخشان فراوانی وجود داشته از جوانانی که تازه وارد این عرصه شده‌اند. اما پرسش این است که این جرقه‌های درخشان، تا چه اندازه می‌توانند حیثیت پوستر سینمایی دوران ما را حفظ کنند؟ این نکته‌ای است که جای بحث دارد.

2 لینک این مطلب


صفحه اصلی  وبلاگ مسعود مهرابی نمایشگاه کتاب‌ها تماس

© Copyright 2004, Massoud Merabi. All rights reserved.
Powered by ASP-Rider PRO