سینما ایران خشت و آینه: یادداشتهای نویسندگان مجله دربارهی نكتههایی در متن و حاشیهی سینمای ایران رویدادها: فیلمهای تازه: روایت (نیکی کریمی)/ راز موفقیت (عباس مرادیان)/ ماندو (ابراهیم سعیدی)/ دردسر بزرگ (مهدی گلستانه)/ بحران روابط خانهی سینما و معاونت امور سینمایی/ سینماییها باز هم در تئاتر/ خبرهای كوتاه/ گپ: با پرویز پورحسینی: نقش منفی، نقش مثبت و امیرحسین علمالهدی: برای رونق سینماها/ درگذشت محمدباقر آشتیانی (1389-1333) و فرامرز فرازمند (1389-1334) ایستگاه شهریور: خبرهایی از عزتالله انتظامی/ حسین جعفریان/ حسن حسندوست/ بهرنگ دزفولیزاده/ كیانوش عیاری/ حسن فتحی/ حسین فرحبخش/ نیكی كریمی/ حامد كمیلی و حسین محجوب دیدهبان: نگاهی متفاوت به رویدادهای سینمای ایران همیشه بهار آواز ایران زمین: به یاد محمد نوری (1389-1308) در تلویزیون: پیامدهای حذف زودهنگام تیم ملی فرانسه از جام جهانی فوتبال در تلویزیون آن كشور/ سریال پرانتز باز (كیومرث پوراحمد) و رفع چند ابهام بازگشت از تروا: فرش قرمز، آداب از فرنگ آمده؟ راه درازی در پیش است: هفت دلیل ناكامی برنامه تلویزیونی «هفت» همنوایی با اركستر یك آهنگساز جستوجوگر: گفتوگو با فردین خلعتبری اشاره به دور: شوالیه کامران شیردل/ خبرهایی از عباس كیارستمی/ بیستمین سال نتپک/ برنامهای دربارهی بیضایی در لندن/ نمایندهی آپسا در ایران/ سه مستندساز در استانبول/ برنامهی جهانی غذا و سینماگران ایرانی/ جایزهها، داوریها و بزرگداشتها/ در عرصهی جهانی/ فیلمهای ایرانی در جشنوارهها و مراكز فرهنگی جهان نمایش خانگی: شمایل تازهی شبكهی خانگی: به همین خیال باش/ 24 در شبكهی خانگی: وصلهپینه همراه با «روشنگری»/ گپی با عبدالرضا كاهانی: یك آدمِ بیخبر و ناگهانی!/ قلب یخی به بازار آمد: یخدون/ تازههای شبكهی نمایش خانگی/ نشست شورای عالی تهیه کنندگان با مدیران نمایش خانگی وزارت ارشاد/ تغییر مدیر عامل مؤسسهی رسانههای تصویری/ تولید سریالهای ویژهی شبكهی نمایش خانگی/ افزایش فاصلهی اکران تا نمایش خانگی به چهار ماه/ فیلمهای اکراننشده در راهند/ عرضهی مجموعهی آثار حاتمیکیا/ عرضهی مستندهای روز جهان/ نگاهی به چند فیلم: نسل جادویی (ایرج كریمی)/ حركت اول (فرهاد نجفی)/ لیموترش (سیدجواد رضویان) موسیقی فیلم: صدا، پنجرهای به دنیای ناپیدا: شنیدن سینمای تاركوفسكی
سینمای جهان - نمای دور: آیمكس و سینمای سهبعدی، آیندهی سینما؟/ گفتوگویی با الیویه آسایاس، كارگردان كارلوس/ گفتوگو با وودی آلن: وحشت از سالخوردگی/ اخراج تاد مككارتی از «ورایتی»/ نمایشگاه آثار تاكشی كیتانو در پاریس: موسیو دوپُن در سرزمین عجایب - خبرهای كوتاه: همكاری دوبارهی اسكورسیزی و میك جَگر/ جشنوارهی قصههای مصور/ كندوكاو در معدن طلای سینمای ایتالیا/ نجات فیلمهای صامت هیچکاك/ از برادران داردن چه خبر؟/ هیولاهای تیم برتن/ فیلم ترسناك دل تورو/ انگلیسیها و تغییر در سیاست گذاری/ فیلم جدید آلن رنه/ کمکخواهی دیوید لینچ/ پولانسکی، پس از آزادی/ فیلم فضایی كوآرون/ فیلم اینترنتی ریدلی اسکات و... - نمای متوسط:بگذار ببارد (آنیس ژائویی)، كارگردانهای بزرگ (آنجلا اسماعیلوس)، دختری با خالكوبی اژدها (نیلس آردن اوپلف)، دختری كه با آتش بازی میكرد (دانیل آلفردسن)/ نگاهی به سه فیلم: حرامزاده های بیآبرو (كوئنتین تارانتینو)، شب قرار (شاون لِوی)، سال كبیسه (آناند تاكر) - فیلمهای روز:كارلوس (الیویه آسایاس)/ نویسندهی پشت پرده (رومن پولانسكی)/ شیر اندوه (كلودیو یوسا) - نمای درشت:مری و مكس (آدام الیوت): نقدی بر فیلم، گفتوگوهای اختصاصی با كارگردان و ملانی كومبز تهیهكنندهی فیلم، و مطالب دیگر عبور از شك: سینمای تئو آنگلوپولوس و گفتوگویی اختصاصی با او بازخوانیها: شابرول در هشتاد سالگی: حقیقت، گیوتینی خوشتراش است/ تجربهی دشیل هَمِت برای سینما: حرفه: ضدفاشیست چیزهایی هست كه نمیدانی...: گزارش چهلوپنجمین جشنوارهی كارلووی واری
نقد فیلم دو نقد بر سنتوری (داریوش مهرجویی)/ ناسپاس (حسن هدایت)/ مقلد شیطان (افشین صادقی) گزارش اكران: فیلمهای اكران شده در تهران از 20 تیر تا 20 مرداد 1389 نقد خوانندگان: طلا و مس (همایون اسعدیان)/ آل (بهرام بهرامیان)/ هفت دقیقه تا پاییز (علیرضا امینی)/ دموكراسی تو روز روشن (علی عطشانی)/ طهران، تهران (داریوش مهرجویی، مهدی كرمپور)/ كیفر (حسن فتحی)/ دختران (قاسم جعفری)/ افراطیها (جهانگیر جهانگیری) و قصههای مجید (كیومرث پوراحمد) سینمای خانگی:ده: شیره را خورد و گفت شیرین است/ سلطان قلبها: روایت فیلمفارسی و رازهای ماندگاری/ حرامزادههای بیآبرو: دیكتاتورهای بانقاب نامهها: پاسخ به نامههای خوانندگان بیست سال پیش در همین ماه: نگاهی به شمارهی ۹۳(شهریور ۱۳۶۹) ماهنامهی «فیلم»
همكاران این شماره: آرمین ابراهیمی، رامتین ابراهیمی، محمد اطبایی، احسان بیگلری، كیومرث پوراحمد، مسعود پورمحمد، حسین جوانی، محمد حقیقت، سعید خاموش، احسان خوشبخت، مهرزاد دانش، شاهرخ دولكو، هوشنگ راستی، جواد رهبر، شاهین شجریكهن، آنتونیا شركا، بهنام شریفی، ناصر صفاریان، تهماسب صلحجو، جواد طوسی، نیما عباسپور، بهزاد عشقی، امیر قادری، رضا كاظمی، جمشید گرگانی، قصیده گلمكانی، حسین گودرزی، سپهر ماكان، علی مصطفوی، مسعود نجفی، امید نجوان، صوفیا نصراللهی، محبوبه نقرهخامه، پرویز نوری، حسین یاسینی. صفحهآرایی و طراحی جلد: علیرضا امكچی
چشم انداز ۴۱۴
به یاد محمد نوری: همیشهبهار آواز ایرانزمین کیومرث پوراحمد: قاعدتاً باید از گل کردن تصنیف نازنینِ مریم بوده باشد که نسل ما دوستدار محمد نوری شد. برای من پس از دوست داشتن، شیفتگی آمد که از یک تصنیف میهنی شروع شد. بهار 1354 آغاز دومین همکاریام بود با زندهیاد نادر ابراهیمی به عنوان کارگردان دوم سریال سفرهای دورودراز هامی و کامی در وطن. این همکاری ادامه پیدا نکرد و در همان آغاز متوقف شد. نادر ابراهیمی شعری سروده بود برای عنوانبندی سریالش با ملودی که خودش ساخته بود و آن را ـ به گمانم ـ به فریدون شهبازیان سپرد تا تنظیم کند و محمد نوری (که انتخاب خود نادر ابراهیمی بود) آن را بخواند. پخش سریال سفرهای دورودراز... اندکی پیش از انقلاب شروع و با وقوع انقلاب قطع شد و فیلمها برای همیشه به بایگانی رفت. شعر نادر ابراهیمی برای سفرهای دور و دراز... همین تصنیفیست که اینک همهی شاگردان و دوستداران نوری به هر بهانهای آن را دم میگیرند و میخوانند: «ما برای آنکه ایران خانهی خوبان شود/ خون دلها خوردهایم/ خون دلها خوردهایم... ما برای خواندن این قصۀ عشق به خاک/ رنج دوران بردهایم/ رنج دوران بردهایم/ ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک/ خون دلها خوردهایم/ رنج دوران بردهایم...» و این تصنیف پابهپای نازنینِ مریم برای همیشه گل سرسبد کنسرتهای محمد نوری ماند که ماند...
دیدهبان سیاه و سفید سعید قطبیزاده: تقریباً هیچكس جز بهروز افخمی و حمید اعتباریان نمیداند كه ریشهی اصلی اختلافشان از كجا آب میخورد و حق با كدام یكی است. افخمی از كانادا دو نامه به مدیرعامل خانهی سینما نوشت و رونوشت آن را در اختیار چند صنف مربوطه گذاشت. در اولی پس از اطلاع از آمادهسازی فیلم توسط تهیهكننده و تدوینگر برای نمایش عمومی در عید فطر، خواستار توقف اكران سنپترزبورگ شد و پس از انتشار جوابیهی اعتباریان در این زمینه كه او به تعهداتش عمل نكرده و به دلیل حضور افخمی در كانادا امكان ارتباط و نظارت بر كار تدوینگر وجود نداشته، كمی عقبنشینی كرد و در نامهی دوم گفت كه در صورت اكران فیلم، باید نام او و فرزندش آیدین (همكار و شاید دستیار تدوینگر) را از تیتراژ بردارند. از این اتفاقها در سینمای ایران زیاد افتاده است. یك نمونهاش را خود افخمی سالها پیش با حسین فرحبخش در جریان تولید و نمایش فیلمی به نام عقرب داشت كه در نهایت به جای نام كارگردان «كار گروهی» آمد. نمونهی دیگر، كارناوال مرگ بود كه الان با نام تهیهكنندهاش به عنوان كارگردان در نوبت نمایش است و چون رضا اعظمیان را عدهی زیادی نمیشناسند (حداقل به اندازهی افخمی) صدایش به جایی نمیرسد (هر چند دربارهی این پروژه هم نمیتوان قضاوت روشنی داشت)...
فرش قرمز، آداب از فرنگآمده؟: بازگشت از تروا تا کنون برای سه فیلم محاکمه در خیابان،آل و هفت دقیقه تا پاییز مراسم فرش قرمز برگزار شده که سومی با حاشیههایی نیز همراه بود. در نخستین روزهای اکران عمومی فیلم هفت دقیقه... خبر برگزاری مراسم فرش قرمز آن منتشر شد و پس از کشوقوسهای بسیار، سرانجام این مراسم بدون حضور دو بازیگر زن فیلم برگزار شد. خاطره اسدی به دلیل اختلافهایی که با کارگردان داشت در مراسم حاضر نشد و هدیه تهرانی هم به عنوان مطرحترین ستارهی فیلم غایب بود. تهرانی در یادداشتی دلایل حضور نیافتن در این مراسم را توضیح داد و اشاره کرد که فرش قرمز با سینمای ایران تناسبی ندارد. او نوشت که هیچ قولی برای حضور در این مراسم نداده و «کسانی که او را میشناسند میدانند که اهل اینگونه کارها نیست.» نیما حسنینسب نیز كه در خود مراسم فقط اشارهی كوتاهی به موضوع كرده بود، پس از اظهار نظر تهرانی، در یادداشت بلندی پاسخ او را داد و مسائلی را مطرح کرد که تا چند هفته بعد بحث محافل سینمایی بود...
در تلویزیون هفت دلیل ناکامی «هفت»: راه درازی در پیش است شاهین شجری كهن: برنامهی هفت با وجود پخش نابهسامانش ظاهراً ماندگار است و پخش آن ادامه دارد. بدبینی ما از آنجایی ناشی میشود كه همواره برنامههای سینمایی تلویزیون عمر كوتاهی داشتهاند و بهسرعت فراموش شدهاند. هفت در همین چند قسمتی كه از اردیبهشت پخش شده (و جام جهانی یك ماه در آن وقفه انداخت) برنامهای جنجالی بوده و واكنشهای بسیاری – اغلب منفی و كمتر مثبت - از سوی اهل سینما و بینندگان عادی برانگیخته و نشان میدهد این برنامه هنوز جای كار دارد و مانده تا به استانداردهایی برسد كه بخواهیم آن را مثلاً با برنامهی 90 مقایسه كنیم. هرچند كه سازندگان برنامه مدام پیروی از الگوی 90 را نفی میكنند، اما همه چیز – از مقدمات و تدارك برنامه گرفته تا جزییاتش – نشان میدهد كه قرار بوده یك «90 سینمایی» ساخته شود. حالا كه دوسه ماه از عمر این برنامه می گذرد در گزارشی جنبههای مختلف آن را مرور كردهایم با این امید كه در آیندهای نزدیك با ترمیم این نقاط ضعف، شاهد برنامهای جذابتر باشیم. سینمای ایران به چنین برنامهای نیاز دارد...
نمایش خانگی اقتضای این روزگار مسعود نجفی: عرضهی آثار شبکهی نمایش خانگی در سوپرمارکتها و ورود فیلم به سبد خرید خانواده هم در رونق این شبکه مؤثر بوده و کمتر مغازهی خواربارفروشی مشاهده میشود که قفسههایش خالی از فیلمهای سینمایی باشد. هر چند در ماههای اخیر عرضهی وسیع فیلمهای ویدئویی سطح پایین در کنار آثار سینمایی، شرایط ناخوشایندی را ایجاد کرده و اعتراض بسیاری از تهیهکنندگان سینما را نیز به همراه داشته است. طبق آمار اعلام شده، از 21 فیلم ایرانی که امسال پروانهی نمایش خانگی دریافت کردهاند، هجده اثر توسط خود دفاتر سینمایی و غیرسینمایی تولید شده و تنها تهیهی سه فیلم در مؤسسات ویدئو رسانه بوده است. از ابتدای امسال (تا 23 تیر) بنا بر آمارهای ادارهی نمایش خانگی وزارت ارشاد 443 اثر پروانهی نمایش دریافت کردهاند که در میان آنها هجده فیلم ایرانی و 147 فیلم خارجی است؛ به اضافهی آثار مستند، انیمیشن، برنامهی تلویزیونی، کنسرت موسیقی، نماهنگ و سریال. با توجه به اهمیتی كه نمایش خانگی پیدا كرده، از این شماره در بخش ثابتی به این عرصه ميپردازیم...
گفتوگو با فردین خلعتبری: همنوایی با اركستر یك آهنگساز جستوجوگر جواد طوسی: اتفاقی كه امروز میافتد این است كه دیگر فیلم خارجی را در سالن سینما نمیبینم و این ارتباط با دیویدی و در قاب تلویزیون صورت میگیرد. حالا اگر به لحاظ اقتصادی در حد یك شهروند معمولی طبقهی متوسط باشم و نتوانم آن وسایل و ابزار كیفی مطلوب برای دیدن فیلم و شنیدن موسیقی فیلم را فراهم كنم، در نتیجه موسیقی هم بهنوعی حرام میشود... فردین خلعتبری: به اضافهی اینكه موسیقی در حال حاضر از جریان ملودیك هم دور افتاده... البته در مجموع نمیتوانیم در مقایسهی جریانهای تاریخی موسیقی، بخشی را برتر از دیگری ارزیابی كنیم و مثلاً بگوییم راك اندرول و ترانههای الویس پریسلی از كارهای ری چارلز بهتر یا بدتر بود؛ یا بیتلها از رولینگ استونز جذابتر و محبوبتر بودند. باید بپذیریم كه هر دورهی تاریخی اقتضاهای خاص خودش را داشته و هر جریانی با تأثیرپذیری از آن شرایط اجتماعی و تاریخی پدیدار میشود و در ظرف همان شرایط زمانی باید ارزیابی شود. این طبیعی است كه وقتی ما در یك شرایط سنی قرار میگیریم، بعضی مقاطع تاریخی و جریانهای هنری برایمان نوستالژیك و خاطرهانگیز میشود. البته در همین شرایط موجود هم بعضی جریانهای عجیب و قابل توجه در سینما و موسیقی جهان اتفاق میافتد كه در آینده برای نسل امروز میتواند خیلی نوستالژیك باشد. اما باید این انقطاع و جداافتادگی از جریانهای جهان بیرون را به عنوان یك واقعیت گریزناپذیر، باور كنیم و بپذیریم...
گفتوگوی اختصاصی با تئودور آنگلوپولوس: عبور از شك رامتین ابراهیمی: شما در ایران، به واسطهی نمایش فیلمهایتان در جشنوارهی فجر در دههی 1980 شناخته شدید. طرفدارانی در ایران دارید كه پیگیرانه آثارتان را دنبال میكنند. امیدواریم خودتان را هم در ایران ببینیم... غبار زمان قسمت دوم از یك سهگانه است که با دشت گریان شروع شده و شباهتهایی هم با آن فیلم دارد، آیا سعی کردید از آن فیلم فاصله بگیرید؟ تئودور آنگلوپولوس: ایدهی اصلیاش که یك فیلم بود. اما به دلیل مسائل مختلفی هنگام ساخت، به سه قسمت تبدیل شد. داستان دو فیلم در قرن بیستم و در جایی میگذشت كه من بیشترِ كارهایم را آنجا ساخته بودم و جایی بود که تمام رؤیاهایم را در آن دوره گذراندم، و البته با گذر زمان همهچیز محو و ناپدید شد. در جایی از یك شعر میگوید «و ما خاكستر پیدا كردیم...». سومین فیلم، بخش نهایی این تریلوژی، در حال ساخت است. سعی كردم از فیلم اول دور شوم، البته تأیید میكنم كه رابطهای بین دو فیلم نخست وجود دارد، جدا از این حقیقت كه شخصیت اصلی فیلم دوم زن جوانیست به نام النی...
بازخوانیها شابرول در هشتاد سالگی: حقیقت، گیوتینی خوشتراش است احسان خوشبخت: خود را وسط ماراتون بیامانی از فیلمهای شابرول رها كردهام. پاسخ به وسوسهای كه از زمان سرژ زیبا – اولین فیلم شابرول و اولین شابرول من نیز – گرفتارم كرد. خودآزاری سینمایی، تلفیقی باورنكردنی از لذت، عذاب و ترس. شابرول حالا هشتاد سال دارد و هنوز فیلم میسازد. با آنكه فیلم آخرش را - اولین فیلمی كه با بازی ژرار دوپاردیو ساخته - هنوز ندیدهام اما تجربهی تماشای حدود سی فیلم او ثابت میكند كه شابرول هرگز فیلم بد نساخته است. حتی فیلمهای ضعیفی مانند بیگناه با دستان آلوده (1975) مملو از لحظههای استثناییاند. مشكل شابرول در بدترین حالت فقط اغراق است. وقتی بیش از حدِ تحمل صبورترین تماشاگرانش، در گرداب تباهی فرو میرود...
موسیقی فیلم شنیدن سینمای آندری تاركوفسكی: صدا، پنجرهای به دنیای ناپیدا حسین یاسینی: در میان تمام عناصری كه سینمای سحرآسای آندری تاركوفسكی را شكل دادهاند، صدا و شیوهی كاربرد آن جایگاهی ویژه دارد. تاركوفسكی بهویژه در چهار فیلم آخرش، آینه (1974)، استاكر (1979)، نوستالگیا (1983) و ایثار (1986) قدرت نهفتهی صدا در القای ایهام و بیان انتزاعی را برای خلق یك زبان صوتی بسیار كنایی اما گیرا، چنان به كار گرفته كه این فیلمها را میتوان ـ حتی به همین یك دلیل نیز ـ آثاری بسیار در خور تأمل دانست. در این فیلمها صدا چنان در ساختار و معنای روایت تنیده شده كه اگر بگوییم درك ما از آنها بدون آشنایی با تفكر صوتی كارگردان ناتمام میماند، گزافهگویی نكردهایم...
نقد فيلم سنتوری (داریوش مهرجویی): دوران بیخیالی ناصر صفاریان: ... حالا حکایت سنتوری و شخصیت اصلی و آدمهای اطرافش است. با این تفاوت اساسی که میان این یکی با قبلیها تفاوت بسیار است و این قهرمان اصلاً از سنخ - و از جنس- آن قبلیها نیست. البته شباهت این است که این تفاوت هم برآمده از خود جامعه است. در واقع این تغییر شخصیت و این قهرمانپروری متفاوت، برآیند تغییر رخ داده در متن - و بطن - اجتماع است، نه چیز دیگر. تفاوت حمید هامون و علی سنتوری را باید در خود تفاوتهای دهههای شصت و هشتاد جست. تفاوت دو فضا و دو جامعه و دو برخورد و دو نگاه و دو نسل و دو شخص برآمده از محیط. همین میشود که نویسندهی جوانی پس از دیدن سنتوری در تنها نمایش جشنوارهایاش با هیجان و شادی نوشت: «سنتوری، هامون نسل ماست.»...
ناسپاس (حسن هدایت): تركستان مهرزاد دانش:ناسپاس، كلكسیونی از بازیهای ضعیف و پراغراق است. اوج این مسئله زمانی است كه مخالفان موسی گرد هم میآیند و از موسی بد میگویند: بازیگرها همه با هم سرشان را تكان میدهند و همصدا واژهای را تكرار میكنند. البته دیالوگها كار را بدتر هم میكند. در فیلمهای تاریخی معمولاً از واژههای عصاقورتداده استفاده میكنند. برخی هم در آثار تاریخیشان این كلیشه را میشكنند و زبان شخصیتهایشان را به بیان محاورهای امروز نزدیك میكنند. اما در ناسپاس هم این است و هم آن؛ و معلوم هم نیست كه چه كسی و چه وقت و بنا به چه اقتضایی، محاورهای حرف میزند یا لفظ قلم. همه راحتند و ظاهراً انتخاب بین این دو جور گویش، به سلیقهی خودشان واگذار شده است...
كارلوس (الیویه آسایاس): انقلابی؟ تروریست؟یا تروریست انقلابی؟ محمد حقیقت: صحنهپردازیهای آسایاس موجز است. دقت او در بسیاری موارد با حرکت دوربین به همراه حرکات جزئی هر شخصیتی حساب شده صورت میگیرد و تماشاگر را در دلهرههای شخصیتها – بهویژه کارلوس - سهیم میکند. تدوین فیلم با دینامیسم موضوع همخوانی دارد و در لحظههای التهابآمیز، این تدوین کاربرد درستی پیدا میکند. در نسخهی تلویزیونی، کارگردان به دوران کودکی قهرمان و زاویههای تاریک آن دوره بیشتر پرداخته در حالیکه در این نسخهی سینمایی به مقطعی میپردازد که کارلوس در پی «حذف خردهبورژوازی» است. آسایاس میگوید که چنین آدمهایی بدون داشتن پشتوانهی دولتهای حامی آنها نمیتوانند در راهی که در پیش گرفتهاند موفق شوند...
نویسندهی پشت پرده (رومن پولانسکی): دلشورههای فانوس دریایی رضا کاظمی: پولانسکی فضای سیاه، پیچیده و تلخ محلهی چینیها را اینبار در قالب یک تریلر سیاسی و رازناک بازآفریده است؛ با این تفاوت که در نویسندهی پشت پرده، فضای جذاب و پرترههای کاریزماتیک آن شاهکار را در اختیار نداشته است. با اینحال حس بهتآمیز غوطه خوردن در نیرنگی دور از انتظار و سیطرهی ظلمت و تباهی بر فضای روایت، این بار هم به شکلی مؤثر به بار نشسته و سکوت و بهت ناگهانی پایان هر دو قصه ـ سکوتی واقعی و فیزیکی و نه حتی استعاری و تمثیلی ـ کارکردی همسان به خود گرفته است...
سینمای خانگی ده: شیره را خورد و گفت شیرین است بهزاد عشقی: چه كسی در ایران و جهان سینمای كیارستمی را بهتر از همه درك كرده است؟ در این مورد جواب روشنی نمیتوانیم بدهیم، اما اگر بپرسند چه كسی اصلاً درك نكرده، یا تفسیرهای مغلقی از سینمای این فیلمساز به دست داده، شاید بتوانیم به نامهای زیادی اشاره كنیم. اتفاقاً كسانی كه بیشتر از همه سنگ سینمای كیارستمی را به سینه میزنند، كمتر از همه سینمای این فیلمساز را فهمیدهاند. به باور نگارنده بهترین مفسر سینمای كیارستمی، آثار خود این فیلمساز است و فیلمهایی كه به آن سادگی و جذابیت خود را بیان میكنند، در بسیاری از این تفسیرها به آثار مغلق و پیچیدهای بدل میشوند كه جز ملال حاصلی به بار نمیآورند. البته در این مورد استثناها را میتوانیم جدا كنیم و در مورد همین فیلم ده مطالب بسیاری نوشته شده و یكی از بهترین مطالب مقالهی ایرج كریمی بود كه با عنوان «متافیزیك كلام» در همین نشریه چاپ شده است...
نمای درشت مری و مكس: نامهی ما به مری و به مکس: با احترام و محبت امیر قادری: فیلمهایی هستند که در ایران به هزارویک دلیل، از شهرت و ارزش بینالمللیشان فراتر میروند و بیشتر به یاد میمانند. مری و مکس از این قبیل فیلمهاست که سال 2009 با وجود پخش جهانی محدودش، به کشور ما رسید و دست به دست شد و روز به روز هواداران بیشتری یافت. اما تهیهی این پرونده طول کشید، چون میخواستیم همه چیزش اریژینال باشد. هیچ بخش این پرونده برگرفته از منابع خارجی نیست. گفتوگوها با کارگردان و تهیه کننده، اختصاصی انجام شده و نقدها همه نوشتهی علاقهمندان ایرانی این فیلم هستند. حتی عکسهای اصلی پرونده و توضیحاتشان را هم سازندگان فیلم برایمان فرستادهاند. این فیلمیست پراحساس، جذاب و پر از نکته و جزییات. یک «دیو و دلبر» امروزی که دلبرش هم خیلی دلبر نیست. داستان دوستی یک آدم میانسال چاق کندذهن و یک دختر زشت کوچولو، که آنقدر طول میکشد تا مرد میانسال میمیرد. به نظرم رسید برای چنین فیلمی با چنین عشقی و چنین قصهای، پروندهمان باید کاملاً ایرانی باشد...
گفتوگوی اختصاصی با آدام الیوت کارگردان و ملانی کومبز تهیهکنندهی «مری و مکس» جواد رهبر: ایدهی قصههای انیمیشنهایتان را از کجا به دست میآورید؟ آدام الیوت: تمامی فیلمهایی که ساختهام بر مبنای زندگی افرادی شکل گرفته که از نزدیک میشناسم، مثل اعضای خانوادهام و دوستانم. من دربارهی انسانهایی که اطرافم هستند، فیلم میسازم و به این نکته هم توجه ندارم که این انسانها عادی هستند یا غیرعادی. دوست ندارم بین آنها فرق بگذارم. من به زندگی و شرح حال انسانها علاقهمندم، چون به نظرم انسانها موجوداتی بسیار شگفتانگیز هستند و هر یک قصهای برای روایت شدن دارند. مری و مکس، براساس داستانِ واقعی نامهنگاریهای بیست سالهی من و دوست نیویورکیام ساخته شده است. او یک انسان واقعی است و من شخصیت مکس را براساس او خلق کردهام. از من برنمیآید که صرفاً به کمک تخیلم شخصیتهای خوبی خلق کنم، حتماً باید از اشخاص واقعی دنیای اطرافم الهام بگیرم. جواد رهبر: شما چطور وارد پروژهی مری و مکس شدید؟ چه شد که به این طرح علاقهمند شدید که تهیه کنندگی آن را برعهده گرفتید؟ ملانی کومبز: من و آدام پنج سالی روی فیلم هاروی کرامپت کار کردیم، بعد از پایان فیلم و گرفتن جایزهی اسکار بهترین انیمیشن کوتاه بود که تصمیم گرفتیم ایدهای برای ساخت فیلمی بلند پیدا کنیم. من در تمامی مراحل گسترش فیلمنامه از همان ایدهی اولیه گرفته تا نسخههای متعدد آن، حضور داشتم. فیلمهای آدام درباره انسانهایی است که در مقایسه با انسانهای دیگر دربارهی عشق و پذیرفته شدن به عنوان فردی از جامعه، نظرهای متفاوتی دارند. به نظرم مضمونهایی که آدام در فیلمهایش مطرح میکند، جهانشمول هستند و به همین دلیل روایت قصههای او تا این حد دلچسب و جذاب است. من مجذوب این ویژگیهای متن شدم...
«مری و مکس» و «شازده کوچولو»: آدم کوچولوها، آدم بزرگها صوفیا نصراللهی: یکی از جذابترین فیلمهای امسال انیمیشن مری و مکس است؛ از آن انیمیشنهایی که آن قدر لایههای مختلف دارد که برای درک و لذت بردن از هر سطحش باید هم کودک باشی و هم بزرگ. بعید است کارگردانش آن را برای بچهها ساخته باشد. تلختر و واقعیتر از آن است که به دنیای بچهها تعلق داشته باشد و در عین حال آن قدر ساده و لطیف است که فقط از یک بچه میشود انتظار داشت این دنیای دوستداشتنی را درک کند. اگر بخواهم کلیدی برای ورود به این دنیا پیشنهاد کنم قطعاً و بیهیچ تردیدی کتاب شازده کوچولو است؛ کتابی آن قدر ساده و در عین حال عمیق که مرز کودک و بزرگسال را از بین میبرد. آدم بزرگهایی آن را میفهمند که کودکیشان را از یاد نبرده باشند. و شباهت این دو اثر هنری از مخاطبشان هم فراتر میرود. مری و مکس هم مانند شازده کوچولو داستان تنهایی آدمهایی است که دنبال یک دوست میگردند...
گزارش چهلوپنجمین جشنوارهی كارلوویواری: چیزهایی هست كه نمیدانی... محمد محمدیان: در كارلوویواری احساس میكنی همهی شهر مهمان جشنوارهاند. بسیاری از جوانان یك كارت جشنواره به گردن دارند. بسیاری از دانشجوها با یكدیگر میآیند و فیلم میبینند و دربارهی آنها با هم بحث میكنند. در جشنوارهها فقط فیلمهای بخش مسابقه را نمیبینم. سعی میكنم از هر بخش چندتا فیلم ببینم كه تا حالا هم هرچه فیلم خوب دیدهام در بخشهای جنبی بوده است. در این جشنواره چون قرار شد با سیزده نفر دیگر در رأیگیری بهترین فیلمهای بخش مسابقه برای بولتن روزانه حضور داشته باشم، مجبور شدم تمام فیلمهای بخش مسابقه را ببینم و خودم را از تماشای برخی فیلمهای دیگر محروم كنم.
نمایشگاه آثار تاکشی کیتانو در پاریس موسیو دوپُن در سرزمین عجایب قصیده گلمكانی: در یکی از سه سالن زیر زمین 24 اثر، «نقاشیهای 2009-2008» کیتانو که برخی برای این نمایشگاه کشیده شدهاند به نمایش گذاشته شده است. نقاشیهای او هرچند که برای اولین بار به نمایش عام گذاشته میشود، ولی اغلب از آنها برای ساخت فیلمهایش و همچنین نمایش در آنها استفاده شده، مانند هانا- بی. کیتانو خودش را نقاش حرفهای نمیداند و خود را به عنوان «نقاش روزهای جمعه و تعطیلات» معرفی میکند، ولی این هم از تواضع اوست، چون هر کس با کمی شناخت از نقاشی بهسرعت متوجه آشنایی عمیق کیتانو از نقاشی مدرن میشود و رنگهای تند و درخشان آثار مارک شاگال و هنرمندان آرت نَیف (naïve art یا art naïf، آثاری با ظاهر ساده و كودكانه) را در آنها میبیند.
نگاهی به كتاب «پشت دیوار رؤیا»، نوشتهی مسعود مهرابی
عبور از ديوار رؤيا،
همراه جادوگر قصهها
کیومرث پوراحمد
مدرسهی کودکی سرشار از ترس و بیم بود و خواری و خفت، پسگردنی بود و چوب و فلک، به گناهان ناکرده یا به گناه کودکی یا به گناه خوش نداشتن آموزههای جفنگ... یا آموزههایی که توی کلهات فرو نمیرفت و با هزار مشقت یاد گرفته بودی و با بیم از معلم بد هیبت، هول میکردی و همهی فروکردهها از کلهات میپرید... حکایت مدرسهی کودکی دراز است، کوتاه این که امروز هم، بعد از گذشت پنجاه سال وقتی بچهمدرسهایها را میبینی که با کیف و کتاب به مدرسه میروند یا هردودکشان تعطیل میشوند، دمی سراسیمه میشوی و بعد که یادت میآید دیگر شاگرد مدرسه نیستی آسوده میشوی. بیزاری از مدرسه چنین ریشهدار است در تو. اما در آن فضای سرشار از ترس و بیم و خواری و خفت و چوب و فلک، دلخوشی بزرگی هم بود که ساعتهایی را برایت تحملپذیر و حتی دوستداشتنی و رؤیایی میکرد. آن دلخوشی بزرگ از کتابهای بزرگ تاریخ و جفرافیا میآمد که پهنــا و درازیاش اندکی کمتر از چهار برابر کتابهای دیگر بود. کتابهایی پر از عکس. در شهر تو هنوز که جعبهی جادو اختراع نشده بود و سینما را هم ندیده بودی و مجله هم به چشمت نخورده بود، پرواضح است که عکس و تصویر چه جذبهای داشت و چه پُرکشش بود. و تو با آن کتابها و عکسها کولهبار میبستی و سفر میکردی به جایجای جهان، در منزلگاهی میآسودی و رؤیا میبافتی و باز کوله بر پشت به مقصدی دورتر رهسپار میشدی برای بافتن انباشت پود آرزوها به گسترهی تار رؤیاها... و در کار بافتن بودی که پژواک هوووهای میشنیدی از بالا. سر که بلند میکردی در بلندای دوردست آسمان نقطهی براق ریزی میدیدی که میرود. میدانستی که اسمش هواپیماست و مسافران زیادی را در دل خود جا داده و میبرد به همان سرزمینهای دوری که تو عکسهایش را دیدهای...
* بیستونه سال بعد (1369)، برای چندمینبار سوار هواپیما میشدم تا برای اولین بار به خارج از کشور بروم. ایتالیا، جنوب ایتالیا. فستیوال جیفونی. با پنج همسفر که همدلترینشان مسعود مهرابی بود. هر دو سفرنامه نوشتیم از سفر جیفونی. سفرنامهی من عجولانه بود و هیجانزده، مثل خودم و البته با ذوقزدگی مشهود از اولین سفر خارج از کشور و سفرنامهی مهرابی معقول و سنجیده، مثل خودش و پروپیمان و سرشار از نکتههای ریزِ جذاب. مهرابی پیش از آن هم سفرنامههای سینمایی نوشته بود. اما بعد از سفر جیفونی بود که سفرنامههایش را دقیقتر و با اشتیاق بیشتر میخواندم.
* و حالا فرصتی پیش آمده که نُه سفرنامهی سینمایی مهرابی را یکجا در كتاب پشت دیوار رؤیا بخوانم. از نامههای از یاد رفته، سفرنامهی پنجاهودومین فستیوال سن سباستین اسپانیا، تا پشت دیوار رؤیا، سفرنامهی چهلوهفتمین دورهی فستیوال تسالونیکی یونان. در سفرنامهی سن سباستین، یادداشتها از مسیر فرودگاه و خیابانهای تهران شروع میشود. خیابانهایی پر دود و دم، پر ازدحام، پر ترافیک، همراه با ویراژ و تصادف و یقهگیری و کتککاری و داخل فرودگاه، جلوی پیشخوان ایران اِر، گردنهای کجشدهی مسافرانی که میخواهند از پرداخت اضافهبار شانه خالی کنند. و سرانجام هم چمدانها و بستههای عظیم اضافهشان را با خودشان خرکش میکنند داخل هواپیما. از این فضای سرشار از ناهنجاری است که مهرابی ما را پرتاب میکند به شهر زیبا و رؤیایی سن سباستین با آبوهوای دلپذیر، بارانی که مثل دُمِ اسب میبارد و هیچ چالهچولهای در مسیر رهگذران پر آب نمیشود و هیچ خللی در زندگی عادی و جاری مردم به وجود نمیآید، چون همه چیز حساب شده است. مهرابی در سفرنامهی سن سباستین، همان جور که از مسیر فرودگاه در خیابانهای تهران شروع کرده بود، در بازگشت هم از همان مسیر برمیگردد و همان ناهنجاریها را میبیند و گزارش میکند. و این بار تلختر از اول. جسد گلفروش دورهگری است فرش خیابان که در یک تصادف به دیار باقی شتافته! و مهرابی شاعرانه و تلخ مینویسد: بازگشتهام و نشستهام کنار دست خودم و چهقدر حرف دارم برای نگفتن!
* کارناوال هیجانانگیز، پرزرقوبرق و بهشدت تماشایی ریو را بارها از کانالهای ماهوارهای دیده بودم. این کارناوال عظیم که نمیدانم یک هفته یا ده شب طول میکشد، یکی از منابع بزرگ درآمد توریسم برزیل است. چند سال پیش در دورهی برگزاری کارناوال ریو، فیلم مستند تکاندهندهای دیدم در بیبیسی، از پشت صحنهی کارناوال. زنان زیبایی که با لباسهای رنگارنگ بسیار زیبا، روی ارابههای عظیم نورانی که به شکلهای مختلف طراحی شده میرقصیدند، بعد از پایان کارناوال به خانههایشان میرفتند. خانههایشان حلبیآبادی بود، زشت و کثیف با زندگیهایی بهشدت فقیرانه و رقتانگیز... نسیم شرق، گزارش مسعود مهرابی از چهلوهفتمین دورهی جشنوارهی کن، مرا به یاد آن فیلم مستند انداخت. من که یکبار به کن رفتهام تصورش را هم نمیکردم گزارشی از جشنوارهی کن اینجور بکر و جذاب و تکاندهنده آغاز شود. فقط باید بخوانیدش تا آن احساس سنگین و تلخ (بعد از ده روز شور و هیجان و حرکت و زندگی) را در عمق ذهن و دل بچشید. عصارهی همهی اتفاقها و آمدوشدها و هیجانهای جشنوارهی کن در دو سوی بولوار اصلی شهر کن است. در پیادهروی باریک شمال بولوار، هتلهای مجلل و باشکوهیست که انبوه سوپراستارها و کارگردانهای بزرگ و تهیهکنندهها و پخشکنندهها و خلاصه از ما بهترانِ سینما را در خود جای داده و پیادهروی عریض جنوب بولوار که در امتداد ساحل کشیده شده محل گذر یا توقف فیلسوفهای گدا، میمیستها، شعبدهبازها، مارگیرها، دلقکها، نوازندگان دورهگرد، خنزرپنزریها، دستفروشها و پیکرتراشها است. مهرابی با ریزبینی و موشکافی و کنجکاوی دنیای این پیادهرو را دیده و چنان تو را در آن فضا غرق میکند که من در یکبار حضور خودم در کن نشدم. نوشتهی مهرابی نافذتر و جذابتر از آن چیزی بود که من به چشم دیدم. او بعد از تصویر کردن آن پیادهرو، نتیجهای فلسفی/ سینمایی میگیرد و مینویسد: «این دنیا هرچند وابسته و برآمده از جشنوارهی کن است، اما زندگی مستقل خود را دارد. دنیای این پیادهرو کم از دنیای درون سینماهای جشنواره نیست. مگر نه این که از نگاهی، فیلمها قصههای زندگیاند، قصهی آدمها. آنچه درون سالنهای تاریک سینما، آمیخته با واقعیت و رؤیا عرضه میشود، قصهی آدمهای این پیادهرو ـ هم ـ هست. یا دستکم میتواند باشد.»
* نمیخواهم دربارهی همهی نُه سفرنامهی مهرابی به همین تفصیل که نوشتهام بنویسم. اما حیفم میآید به گُل بعضی نوشتههایش اشاره نکنم: «جشنوارههای فیلم، چهارراههای سینمایی جهاناند و مانند همهی چهارراهها ـ در هر شهر و هر نقطهی جهان ـ شکل، رنگ و حالوهوای خودشان را دارند.» «هر کتابی از روی جلدش آغاز میشود. هر فیلمی از پلاکارد سردر سینمای نمایشدهندهاش شروع میشود و هر جشنوارهای از شهری آغاز میشود که در آن برگزار میشود... و یک شهر در کلیتش صاحب حالوهوا و روحیهای است که به کالبد یک جشنواره دمیده میشود.» «جشنوارهها نوعی ضیافتاند. آنچه به این ضیافت شکوه و رونق میدهد فیلمهایی است که مثل غذاهای سالم و خوشطعم، مهمانان را به وجد میآورد... مسلماً غرضم فقط فیلمهای شوخ و شنگ و شیرین و سرگرمکننده نیست...»
* مسعود مهرابی در سفرنامههایش ـ لازم و به اندازه ـ دربارهی طبیعت منطقه و موقعیت جغرافیایی شهری که فستیوال در آن برگزار میشود مینویسد و در مورد شهرهای نه چندان شناختهشده به تاریخ شهر هم اشاره میکند. معمولاً از لحظهی ورود به شهر همهی جزییات را گزارش میکند، مسیرها، خیابانها، شرح دقیق کاخ جشنواره، معماری کاخ، تعداد سالنها، گنجایش هر سالن، کاتالوگ جشنواره و... چنان که انگار کنار دستش بودهای و با هم به سفر رفتهاید. بعد سراغ فیلمها میرود. خلاصهای از قصهی هر فیلم را باز مینویسد، اشارهای به سابقهی فیلمساز میکند و دست آخر هم نظرش را ـ فشرده ـ دربارهی کلیت فیلم مینویسد و اگر هم نکتهی گفتنی دربارهی فیلم باشد ناگفته نمیگذارد. تیتراژ فیلم، موسیقی متن، بازیها، فیلمبرداری و... او حتی از مصاحبههای مطبوعاتی بعد از نمایش فیلمها هم نمیگذرد و معمولاً شیرین و فشرده شرحی از آن مینویسد. او در طول سفرش حتی اگر به موزهای، نمایشگاهی یا بازار مکارهای سر زده باشد، لذت آن را هم با همراهانش ـ که ما باشیم ـ قسمت میکند. مسعود مهرابی دست مخاطبش را میگیرد و مثل جادوگران قصهها او را از دیوار رؤیا میگذراند و همراهیاش میکند تا گوشه و کنار سرزمین رؤیا و میبردش به تالارهای تاریک که در آنجا جلوهی واقعیت و رؤیا، تنیده در هم، از دهلیز آپاراتخانه، نور میپشنگاند بر پردهی سفید...
* در یک تصور رؤیایی فکر میکنم که دوستان مسعود مهرابی در ماهنامهی «فیلم» یکیدو سال به او مرخصی میدهند، وظایفش را ـ در انتشار مجله ـ به عهده میگیرند و البته خودش هم به این مرخصی رضایت میدهد. آن وقت مهرابی چمدان میبندد، به یکی از ترمینالهای تهران میرود و بلیتی میخرد به مقصد هر کجای ایران و همین جور دو سال شهر به شهر میرود و سفرنامه مینویسد. بعد از دو سال چه گنجینهای خواهیم داشت از تصویر ایران این سالها که با واژهها اکسپوز شده است.
به نقل از روزنامه شرق - شماره ۹۵۹ - دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۹